گنجور

 
اهلی شیرازی

هوای دیدنت ای ترک تند خوست مرا

نگاه کن که هلاک خود آرزوست مرا

من شکسته چنان تلخ کامیی دارم

که آب بی لب تو زهر در گلوست مرا

تنم به خواب عدم رفت و همچنان بینم

که با خیال لبت دل به گفتگوست مرا

از آن شبی که چو گل در کنار من بودی

هنوز خرقه صد پاره مشگبوست مرا

کنون که برق فراقم چو نخل بادیه سوخت

چه وقت سبزه و گشت کنار جوست مرا

جگر کبابم و مخمور و تشنه لب امشب

دل پیاله ندارم سر سبوست مرا

چنان فرو شده ام در خیال او اهلی

که وصل دوست نماید خیال دوست مرا

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حزین لاهیجی

چو لاله با چمن حسن و عشق، خوست مرا

می مجاز و حقیقت به یک سبوست مرا

ز نکهت نفسم می دمد بهار، که دل

ز داغ عشق تو چون نافه مشکبوست مرا

به گرد بام و درم دیر و کعبه می گردد

[...]

صغیر اصفهانی

اگر به جرم محبت کنند پوست مرا

نمی رود بدر از سر هوای دوست مرا

رضای دوست گزیدم بخود چو دانستم

که هرچه دوست پسندد همان نکوست مرا

بخواب خوش همه شب مهر و ماه می‌بینم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه