امید وصالت فرح جان حزین بود
نومید شد آخر زتو امید نه این بود
با اهل نظر چرخ فلک بر سر کین است
امروز چنین نیست که تا بود چنین بود
در عشق تو رسوای جهان شد بملامت
گر رند خرابات و گر گوشه نشین بود
تیغ تو مرا بست لب از شکر و شکایت
وز درد سر ما همه مقصود همین بود
در زیر زمین کار شهیدان محبت
زاریست همان گونه که در روی زمین بود
المنه لله که کس از راز من و تو
آگاه نشد گر همه جبریل امین بود
محروم شد از صید وصالت دل اهلی
مسکین چکند چشم حسودش بکمین بود
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از ناامیدی و درد ناشی از عشق سخن میگوید. او به وصال محبوبش (فرح جان) امیدوار بود، اما در نهایت ناامید شده است. با تأکید بر تلخیها و ناملایمات عشق، او به وضع موجود اشاره میکند که با گذشته متفاوت است. عشق او موجب رسوایی و ملامت در جهان شده و احساس میکند که عشقش با درد و غم همراه است. شاعر همچنین به این نکته اشاره میکند که راز عشقش هیچکس نمیداند و حس حسادت دیگران بر او و محبوبش سایه افکنده است. در نهایت، او به دلی که از عشق محروم مانده، میپردازد و غم آن را بیان میکند.
هوش مصنوعی: امید به وصالت و خوشی جانم به خاطر حال دل غمگین بود، اما در نهایت ناامید شدم و دیگر امیدی از تو ندارم.
هوش مصنوعی: امروز وضعیت به گونهای است که با خردمندان و دانایان، چرخ روزگار بر سر دشمنی و کینه میچرخد. زمانه دیگر مانند گذشته نیست که همیشه این گونه باشد.
هوش مصنوعی: در عشق تو، تمام دنیا به انتقاد و سرزنش پرداخت، خواه خود را عیاش و خوش گذران نشان دهد یا در گوشه عزلت نشسته باشد.
هوش مصنوعی: تیغ تو باعث شد که من دیگر لب به شکایت نزنم و از درد خودم بگویم. تمام هدف ما تنها همین بود.
هوش مصنوعی: در عمق زمین، کار و تلاش شهیدان عشق و محبت همچنان ادامه دارد، همانطور که در سطح زمین سابق بر این بوده است.
هوش مصنوعی: خوشحالم که هیچکس از راز ما و تو باخبر نشد، حتی اگر همه مثل جبرئیل امین هم بودند.
هوش مصنوعی: دل مسکین و بیچارهای که از وصل و محبت تو محروم مانده، به خاطر حسادت دیگران در حال رنج و عذاب است. چشمِ حسود با نگاهمی تند در کمین است تا از خوشبختی یا ارتباط تو با او جلوگیری کند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
آندم که مرا فرقت آن لعبت چین بود
از غایت تلخی چو دم بازپسین بود
یاد لب و دندان چو لعل و گهر او
میکردم و جز عم صدف در ثمین بود
آن عهد کجا رفت که از زلف چو شامش
[...]
گفتم که خطا کردی و تدبیر نه این بود
گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود
گفتم که بسی خط خطا بر تو کشیدند
گفتا همه آن بود که بر لوح جبین بود
گفتم که چرا مهر تو را ماه بگردید؟
[...]
دوشینه ازو کلبه ما شاه نشین بود
غمخانه درویش به از خلد برین بود
هم دولت سلطانی و هم پایه شاهی
در بارگه عشرت ما عیش کمین بود
حاجت بمی و نقل نبده مجلسیانرا
[...]
آنکس که مرا از دو جهان یار گزین بود
برگشت ز عهد من و شرطش نه چنین بود
دل بردی و بر آتش هجرم بنشاندی
امّید من و عهد تو ای دوست نه این بود
شادیم که جان در غم عشق تو بدادیم
[...]
گفتم که خطا کردی و تدبیر نه این بود
گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود
گفتم که بسی خط خطا بر تو کشیدند
گفتا همه آن بود که بر لوح جبین بود
گفتم که چرا مهر تو را ماه بگردید؟
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.