گنجور

 
اهلی شیرازی

در سجده خود آن مه صد آفتاب بیند

یوسف کی این عزیزی هرگز بخواب بیند

ما از صفای آن رخ حق بین شدیم و صوفی

این نکته در نیابد گر صد کتاب بیند

من گرچه دل خرابم بر من چه التفاتش

گنجی که از غم خود عالم خراب بیند

دل از بهشت وصلش چون راحتی نیابد

از دوزخ فراقش تا کی عذاب بیند

خوش وقت نیکبختی کز فیض ابر رحمت

چون گل مدام در کف جام شراب بیند

لب تشنه ماند اهلی بی لعل یار هر چند

از گریه هر کناری صد جوی آب بیند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
شاه نعمت‌الله ولی

نقش خیال عالم عارف به خواب بیند

صورت چو جام یابد معنی شراب بیند

دریادلی که چون ما در بحر ما درآید

موج و حباب و قطره در عین آب بیند

چون نور آفتابست در روی ماه پیدا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه