گنجور

 
اهلی شیرازی

عیسی گذاشت دنیا، قارون اسیر او شد

آن بر فلک برآمد این در زمین فرو شد

آب حیات وصلت تا روزی که گردد؟

نقد حیات ما را باری به جستجو شد

باصولجان عشقت مارا چه چاره باشد

جایی که چرخ گردون سرگشته همچو گو شد

چون خاک میشود تن خوش وقت آنکه دایم

در کوی می فروشان خاک مس سبو شد

ساقی ز درد دوشین جز درد سر چه گویی

می ده که عمر اهلی ضایع به گفتگو شد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصر بخارایی

در کوی ماه‌روئی پایم به گل فرو شد

سر خیل نیکنامان رسوای شهر و کو شد

ای صبرِ پای برجا منزل به کوی او کن

کان دل که بود وقتی اکنون از آنِ او شد

عقلم ز دور بینی جان گفت لعل او را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه