گنجور

 
اهلی شیرازی

به خلوت بهل شیخ دل مرده را

که دوزخ بهشت است افسرده را

دل زاهد از می کجا بشکفد

شکفتن محال است پژمرده را

اگر درد جامی دهد لعل تو

زتریاک به زهر غم خورده را

ز خاکم چو بر داشتی مفکنم

میفکن نهال بر آورده را

مکن وعده از انتظارم مکش

میازار دیگر دل آزرده را

از آن لاله در خون خود غرقه است

که بر داغ دل می درد پرده را

دل اهلی از توبه بی چاره شد

بلی چاره یی نیست خود کرده را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
فردوسی

چه بادافره‌ست این برآورده را

چه سازیم درمان خودکرده را

عیوقی

ببردند آن زار دل برده را

مر آن نوگل زرد پژمرده را

امیرخسرو دهلوی

بیا مطربا ساز کن پرده را

بسوز این دل عشق پرورده را

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه