گنجور

 
اهلی شیرازی

نصیب کوهکن از وصل دوست چون باشد

که سنگ تفرقه اش کوه بیستون باشد

ننالم از تو گرم جای لطف قهر کنی

که بر من این ستم از بخت واژگون باشد

کجا ز شوق وصالت سخن کنم با کس

گرم نه سرزنش از تهمت جنون باشد

مراد من بده و با رقیب هم منشین

که درد رشک ز نومیدی ام فزون باشد

تو آب خضری و لب تشنه چون زید بی تو

وگر زید مگر از گریه غرق خون باشد

کسیکه روی تو دید و نشست با تو دمی

تو خود بگو که دگر بی رخ تو چون باشد

پر است ساغر چشمم ز خون دل اهلی

اگرچه کاسه درویش سرنگون باشد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جهان ملک خاتون

دلم ز غصّه هجران همیشه خون باشد

ندانم عاقبت او ز عشق چون باشد

هوای زلف تو چندان دلم به سر دارد

که دایم از غم عشق تو سرنگون باشد

کسی که روی تو را دید و عشق با تو نباخت

[...]

جامی

لئیم اگر به شتر بخشدت عطا مستان

که این ز عادت اهل کرم برون باشد

قلاده ای که ز منت به گردنش بندد

هزار بار ز بار شتر فزون باشد

صائب تبریزی

مرا امید نشاط از سپهر چون باشد

که ماه عید در او نعل واژگون باشد

چه خون که در دل نظارگی کند نگهش

بیاض نرگس چشمی که لاله گون باشد

عرق ز روی تو بی اختیار می ریزد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه