گنجور

 
اهلی شیرازی

نه هر دل کز نوا دم زد قبول دلنواز افتد

سر محمود میباید که در پای ایاز افتد

اگر از بام عرش افتد سرم بر خاک راه تو

ز شادی برجهد از جای و در پای تو باز افتد

سگانت بر نیاز نازنینان نازها دارند

مباد آنروز کایشانرا بناز کس نیاز افتد

تو را هر گه که میبینم چراغ مجلس یاران

چو شمع از رشک مغز استخوانم در گداز افتد

بپای هر خس و خاری چو آب دیده زان افتم

که باشد سایه یی بر ما ز سرو و سرفراز افتد

من از غیرت نمیخواهم که تا بد بر تو مهر و مه

که ترسم سایه ات بر دیگری ای سرو ناز افتد

بفتراک حقیقت گفته یی اهلی که یا بددست؟

حقیقت پرسی آن عاشق که در دام مجاز افتد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

در آن مجلس که از مستی رخت طاقت گداز افتد

اگر خورشید تابان چهره افروزد به گاز افتد

علاج من همان از چشم بیمار تو می آید

کجا درد محبت را مسیحا چاره ساز افتد؟

به دامان غرور آب زمزم گرد ننشیند

[...]

فیاض لاهیجی

وجودت تا ز چشم کیمیای امتیاز افتد

چو سیم قلب یک دم کاش راهت بر گداز افتد

تو کز هول صراط از پا فتادی وه نمی‌دانم

چه خواهی کرد اگر ره بر دم شمشیر ناز افتد؟

چه یکرنگی است این یارب که گر محمود را بر دل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه