گنجور

 
اهلی شیرازی

غم ندارد ز گدایی تن غم پرور ما

گو هما سایه دولت مفکن بر سرما

در سفالین قدح و ساغر باده یکی است

غایت این است که از زر نبود ساغر ما

آتش ما چه حدیث است که آبش بکشد

بلکه سوزد جگر دجله زخاکستر ما

حذر از شعله سوز دل ما باید کرد

زان که جز در رگ جان ها نخلد نشترها

چشم ما تشنه لبان بحر شد از اشگ چه سود

که لبی تر نکند گریه چشم تر ما

ما چنین پای به گل همچو نهال از غم تو

خوشتر از آب روان میگذری از بر ما

اهلی آن مه چو نخواندت سگ خود ناله مکن

ما گداییم تکلف نبود در خور ما

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
منوچهری

وین دو تن دور نگردند ز بام و در ما

نکند هیچ کس این بی‌ادبان را ادبی

مسعود سعد سلمان

ای رفیقان من ای عمر و منصور و عطا

که شما هر سه سمائید و هوائید و صبا

کرده بیچاره مرا جوع به ماه رمضان

خبری هست ز شوال به نزدیک شما

تا به مغرب ننموده است مرا چهره هلال

[...]

ابوالفرج رونی

شاه باز آمد برحسب مراد دل ما

ملت از رایت او ساخته عونی به سزا

خیل خیل از خدمش تعبه کرده دگر

جوق جوق از حشمش تاختنی برده جدا

سوی هر مرحله راهی (پیموده) برده یک تن

[...]

امیر معزی

هرکه آن چشم دژم بیند و آن زلف دوتا

اگر آشفته و شوریده شود هست روا

منم اینک شده آشفتهٔ آن چشم دُژَم

منم اینک شده شوریدهٔ آن زلف دو تا

هوش‌من درلب ماهی است به قده سروسهی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه