گنجور

 
اهلی شیرازی

گرفتم آنکه بشکل تو دیگری باشد

کجا بشیوه ناز تو دلبری باشد

تو گر کنی ز شهیدان خویش روزی یاد

قیامتی شود و روز محشری باشد

بدور سرو صنوبر خرامت ای دلبر

دلی کجاست مگر در صنوبری باشد

اگر تو در خم چوگان سرآوری چون گوی

چرا دریغ کند هر کرا سری باشد

تو جمله جوهر جانی و در خزاین روح

گمان مبر که دگر چون تو جوهری باشد

نظر بکعبه و مسجد دل از در تو نکرد

که هرزه گرد بود گر بهر دری باشد

کنون که اهلی ما راست بیوفایی کار

نه کار او بود این کار دیگری باشد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سلمان ساوجی

مرا که چون تو پری چهره دلبری باشد

چگونه رای و تمنای دیگری باشد؟

نه در حدیقه خوبی بود چنین سروی

نه در سپهر نکویی چو تو خوری باشد

نه ممکن است نبات خطت بر آن دال است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه