گنجور

 
اهلی شیرازی

مجنون شوم و وارهم از بوالهوسی چند

باشد که برآرم بفراغت نفسی چند

مردن به ازین زندگی تلخ که بینم

بر شکر عیسی نفسان خرمگسی چند

باشد که نسیمی وزد از جانب لیلی

تا از ره مجنون ببرد خار و خسی چند

هرگز دم وارستگی از کس نشنیدیم

مرغی دو سه دیدیم اسیر قفسی چند

اهلی ز حریفان جهان قطع نظر کن

آدم شو و بگریز ازین هیچکسی چند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
بیدل دهلوی

خلقی‌ست پراکندهٔ سعی هوسی چند

پرواز جنون ‌کرده به بال مگسی چند

کر و فر ابنای زمان هیچ ندارد

جزآنکه‌گسسته‌ست فسار و مرسی چند

چون سبحه ز بس جادهٔ تحقیق نهان است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه