گنجور

 
اهلی شیرازی

شدم هلاک و ز من جز دریغ و درد نماند

بباد رفت غبارم چنانکه گرد نماند

گذشت رقص کنان جان چو کرد از خود یار

بکوی او چه حریفان هرزه گرد نماند

کجا شد از می وصل تو سرخ رویی من

که در خمار غمم غیر روی زرد نماند

برفت گرمی بازار همدمی بر باد

چنانکه در دل من غیر آه سرد نماند

ربود در صف عشاق از آن زلیخا گوی

که در محبت یوسف ز هیچ مرد نماند

بیاد چشم و لبت مست شد چنان اهلی

که چون فرشته در او ذوق خواب و خورد نماند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اهلی شیرازی

به مهر او اثرم جز دریغ و درد نماند

بباد رفت غبارم چنانکه گرد نماند

گذشت رقص کنان جان چو کرد یاد از خود

که نزد او چو حریفان هرزه گرد نماند

نماند از می وصل تو سرخرویی من

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه