گنجور

 
اهلی شیرازی

بسکه از گرم اختلاطی گلرخان آتش وشند

عاشقان تا دیده اند این قوم را در آتشند

خسروان ملک خوبی را همه چیزی خوشست

اینقدر باشد که گاهی با فقیران ناخوشند

ایکه رشک آید ترا بر عیش مستان وصال

غافلی کاین دردمندان زهر هجران میچشند

سالها در کوره رندی چو زر بگداختم

حمل ناپاکی مکن بر ما که رندان بی غشند

پیش لطف ساقی ما صافی و دردی یکیست

اهلی از بی بختی ما عاشقان دردی کشند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حکیم نزاری

گر همه عالم به بد گفتن زبان در من کشند

من چه غم دارم اگر با من خوش‌اند ار ناخوش‌اند

خودپرستان می‌رمند از ما که ما مَی می‌خوریم

ز آدمیّت‌شان نصیبی نیست یا مستوحش‌اند

این همه شوریدگی و مستی و دیوانگی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه