گنجور

 
اهلی شیرازی

گر التفات بود شمع مجلس مارا

به کیمیای نظر زر کند مس مارا

مرو ز دیده که نقش بنفشه خالت

بجای مردم چشم است نرگس مارا

تو خود بگو صفت حسن خود که دوزخ تو

چه جای فهم بود عقل بی حس مارا

بغیر علم نظر درس ما نگفت استاد

نبود علمی ازین به مدرس مارا

مگو که بتکده از چیست خانه دل تو

که طرح کار چنین شد مهندس مارا

بزرگوار خدایا مراد ما این است

که یار کس نکنی یار و مونس مارا

در آبخلوت اهلی که مجلس انس است

ز شمع چهره برافروز مجلس مارا

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

نداد عشق گریبان به دست کس ما را

گرفت این می پر زور، چون عسس ما را

اگر چه سگ به مرس می کشند صیادان

کشیده است سگ نفس در مرس ما را

تمام روز ازان همچو شمع، خاموشیم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه