از جلوه محبت خورشید حسن دوست
هر ذره را تصور آن کافتاب اوست
ظل همای عشق گدا شاه میکند
شاهی که چرخ در خم چوگان او چو گوست
جز در دل خراب اسیران غم مجو
گنجی که خلق هردو جهانش به جستجوست
تحقیق من ز هر دو جهان این بود که عشق
مغز حقیقت است و دگر هرچه هست پوست
کلک قضا که اینهمه صورت کشیده است
مقصود کارخانه او صورت نکوست
از کلک مشکبار تو اهلی که دم زند؟
در گلشنی که خار و گلش جمله مشکبوست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن شعری است که درباره عشق و زیباییهای آن صحبت میکند. شاعر به محبت و نور خورشید حسن دوست اشاره میکند و بیان میکند که هر ذرهای از وجود او به نور و محبت او وابسته است. همچنین، عشق را به عنوان حقیقتی عمیق میداند و دیگر چیزها را همچون ظاهری سطحی در نظر میگیرد. شاعر میگوید که در دل اسیران غم، گنجی وجود دارد که همه به دنبالش هستند. او به کلک قضا و زیباییهای آفرینش نیز اشاره میکند و در نهایت به گلستانی میپردازد که در آن هم گل و هم خار وجود دارد، اما بویی خوش دارد.
هوش مصنوعی: محبت و زیبایی دوست مانند خورشید میدرخشد و هر ذرهای از وجود ما به تصویر او زنده است.
هوش مصنوعی: محبت و عشق، با سایهاش میتواند حتی یک گدا را به مقام شاهی برساند. این قدرت عشق تا جایی است که سرنوشت و حتی چرخ روزگار در بازی زندگی به دست کسی که در عشق غرق است، میچرخد.
هوش مصنوعی: تنها در دلهای ویران و پر از غم است که میتوان گنجی را یافت، چرا که مردم هر دو جهان به دنبال آن هستند.
هوش مصنوعی: تحقیقات من در مورد دو دنیای موجود به این نتیجه رسید که عشق اصل و مغز حقیقت است و هر چیز دیگر فقط ظاهر و پوسته آن است.
هوش مصنوعی: قضا و قدر، این همه شکل و قالب را خلق کردهاند، اما هدف اصلی خالق آنها، ایجاد صورت زیبا و نیکو است.
هوش مصنوعی: از زیباییها و جذابیتهای تو، کیست که بتواند صحبت کند؟ در باغی که همه چیزش، چه گلها و چه خارها، عطر و بویی دلنشین دارند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گر نیستی درون دلم آتش فراق
کم هر زمان بسوزد از و استخوان و پوست
چندان بگریمی، که مرا آب چشم من
برداردی روان و ببردی به کوی دوست
ای تو کیای ما و جهانی تو را رهی
خار دو چشم دشمنی و ورد دست دوست
شد سهل و حق خدمت من سهل برگرفت
در خون سرشته به که چنانش سرشت و خوست
سختی مکن تو نیز چنان سست رای از آنک
[...]
مقلوب لفظ پارس به تصحیف از کفت
دارم طمع که علت با من ز دست کوست
تصحیف قافیه که به مصراع آخرست
گر ضم کنی بر آنچه مسماست همنکوست
آن دو لطیف را سیمی هست هم لطیف
[...]
خاقانی آن کسان که طریق تو میروند
زاغند و زاغ را روش کبک آرزوست
بس طفل کارزوی ترازوی زر کند
نارنج از آن خورَد که ترازو کند زِ پوست
گیرم که مارچوبه کند تن به شکل مار
[...]
ز آنها که خبث باطن ایشانت ظاهرست
ابن یمین مرنج که بدشان سرشت و خوست
گر طعنه ئی زنند بر اشعار عذب تو
اینفرقه عوام که بعضی نه خاص اوست
درهم مشو که بیهنر از غایت حسد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.