گنجور

 
اهلی شیرازی

رقیب از کوی آن دهقان پسر رفت

بیا ساقی، که مرک از ده بدر رفت

بده جام می صافی که از دل

غبار غم بصد خون جگر رفت

زرشک حال خورشید از شفق پرس

که در خون جگر روزش بسر رفت

شب هجرم ندارد صبح گویا

چراغ صبح بر باد سحر رفت

مگو ای عاشق از کشتن حذر کن

چو عاشق شد کسی کار از حذر رفت

چراغ دیده ام گردید بی نور

دمی کان نور چشمم از نظر رفت

به دستاویز سر میخواست اهلی

که در کویش رود سر پیشتر رفت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سلیم تهرانی

پدر را گر ستم شد کان پسر رفت

ولی او را ستم بیش از پدر رفت

فایز

خداوندا جوانیم به سر رفت

درخت شادکامی بی ثمر رفت

درخت شادکامی عمر فایز

سر شام آمد و بانگ سحر رفت

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از فایز
اقبال لاهوری

بطی می گفت بحر آزاد گردید

چنین فرمان ز دیوان خضر رفت

نهنگی گفت رو هر جا که خواهی

ولی از ما نباید بی خبر رفت

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه