چون کوهکن با بیستون گفتم توانم راز گفت
طاقت نبودش کوه هم حرفی که گفتم بازگفت
ز اول نظر در روی او دیدم هلاک خویشتن
انجام حال عاشقان هم از آغاز گفت
از غمزه غماز او رسوای عالم گشته ام
مسکین کسی کاحوال خود با مردم غماز گفت
چون سایه شد سرو سهی خاک ره آنسرو قد
کار از نیاز اینجا رود نتوان سخن از ناز گفت
گر رشته جان بگسلد اهلی منال از دست او
کین نکته در گوش دلم چنک حزین آواز گفت


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و وابستگی عاطفی خود اشاره میکند و بیان میکند که در مقابل زیبایی معشوق، حتی کوهها نیز ناتوان هستند. او از نگاه اول به معشوق خود غرق در عشق میشود و تعبیر هلاکت را به دلیل همین عشق به کار میبرد. او از رسوایی ناشی از عشق و درد دل با دیگران میگوید و به وضعیت ناز و نیاز خود اشاره میکند. در نهایت، شاعر تأکید میکند که حتی اگر جانش از عشق جدا شود، نمیتواند از یاد معشوق دل بکند.
هوش مصنوعی: من به کوه کن گفتم که میتوانم رازی را بگویم، اما او قدرت شنیدنش را نداشت. حتی کوه هم حرفی که زدم را دوباره تکرار کرد.
هوش مصنوعی: از اولین نگاه به چهرهاش، دیدم که سرنوشتم به هلاکت میانجامد و حال این است که داستان عاشقان از ابتدا همینطور بوده است.
هوش مصنوعی: به خاطر نگاه فریبنده او در برابر مردم، شرمنده و رسوا شدهام. من بیچارهای هستم که حال و روزم را با دیگران در میان میگذارم.
هوش مصنوعی: به محض اینکه سرو زیبا مانند سایهای در برابر آن سرو بلند قرار میگیرد، دیگر هیچکس نمیتواند درباره ناز و زیبایی آن سخن بگوید، زیرا عظمت و نیاز آن سرو باعث میشود که اینجا و آنجا مفهوم خود را از دست بدهند.
هوش مصنوعی: اگر جانم از بدن جدا شود، ای اهلی، از دست او ناراحت نشو؛ زیرا این نکته به دل من مینوازد که صدای غمانگیزی در گوشم میگوید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.