گنجور

 
اهلی شیرازی

ذوقی است که در تیره شبی چون شب مویت

ناگاه درخشد ز کناری مه رویت

نقاش باندازه کشد نقش تو را چون

کاندازه ندارد صفت روی نکویت

در حلقه عشاق تو آن کعبه جانی

کار باب وفا سجده کنند از همه سویت

آیا تو خود ای آهوی مشکین بکجایی

کز هر طرفی گمشدگانند ببویت

زنهار به بیهوده ناصح نکنی گوش

کز صحبت ما منع کند بیهده گویت

اهلی بده از دست سبوی می و خوشباش

زان پیش که بر سنگ زند چرخ سبویت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جامی

ای سنبل مشکین زده سر از گل رویت

ندهم به همه ساده رخان یک سر مویت

از مشک کشم درد سر این بس که دهد باد

بویی به مشامم ز خط غالیه بویت

هرگز ز تماشای تو خرسند نگشتم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه