گنجور

 
اهلی شیرازی

مگو که ماه رخ او ز گلرخان بگذشت

که این ستاره ز خورشید آسمان بگذشت

فدای دست و کمانش شوم که صید از ذوق

خبر نداشت که تیرش ز استخوان بگذشت

برون کشید مرا مو کشان ز حلقه ذکر

بهای و هوی صبوحی که سر خوشان بگذشت

من از کجا و وصال از کجا چه حرف است این

بخود نبودم و حرفیم بر زبان بگذشت

نهان چگونه اند از تو حال دل اهلی

کنون که پرده بر افتاد و کار از آن بگذشت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حکیم نزاری

دریغ عمر که بی روی دوستان بگذشت

چو باد صبح که بر طرف بوستان بگذشت

دریغ سود ندارد چو اختیار از دست

برفت هم چو خدنگی که از کمان بگذشت

بهار عمر جوانی و بی غمی افسوس

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه