گنجور

 
اهلی شیرازی

جمال شمع چو خورشید عالم افروزست

ستاره سوخت پروانه سیه روزست

لبت که آب حیات است ببر تشنه لبان

ببخت من چو رسید آتش جگر سوزست

اگر چه لاله حسرت دمید از گل ما

هنوز داغ تو بر جان حسرت اندوزست

بغیر بخت بد خود شکایت از که کنم؟

که مهربان من از بخت من بد آموزست

منم که روز و شبم صرف آن بهشتی روست

وگرنه در غم فردای خود که امروزست

مدوز چاک جگر ای طبیب اهلی را

که طعن همنفسان ناوک جگر دوزست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حکیم نزاری

ز من مپرس که شب چند رفت و کی روزست

که را بود خبر از خود که در چنین سوزست

دو چشمِ مردم اگر خیره در جمال تو ماند

عجب مدار که خورشیدِ عالم افروزست

نشانِ ماه بود عید دیگران و مرا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه