گنجور

 
اهلی شیرازی

سرو بر خاک ره از رشک قد یار نشست

جلوه قامت او دید ز رفتار نشست

خاک در دیده آن رهرو بی صبر و ثبات

کز ره کعبه بآزردگی خار نشست

تا چو صورت تهی از جان نشود قالب ما

بفراغت نتوان پشت بدیوار نشست

حسن یوسف همه را پرده ناموس درید

بس زلیخا صفتی بر سر بازار نشست

دوش در مجلس ما باد سحر کرد گذار

شمع را گرمی بازار بیکبار نشست

تنم از شوق بتان هیزم آتشکده شد

رشته جان همه در وصله زنار نشست

تو درون آی که تا جان رود از خانه تن

که بسی ماند درین خانه و بسیار نشست

از گران باری تن جان سبکروحان رست

اهلی از زحمت جان نیز سبکبار نشست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
محتشم کاشانی

گفتمش تیر تو خواهد به دل زار نشست

به فراست سخنی گفتم و بر کار نشست

صحبتی داشت که آمیخت بهم آتش و آب

دی که در بزم میان من و اغیار نشست

غیر کم حوصله را بار دل از پای نشاند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه