بی داغ عشق یکرگ من چون چراغ نیست
داغی نهاده ام که دگر جای داغ نیست
آشفته دل ز زلف توام با بنفشه گوی
تا ناز کم کند که مرا آن دماغ نیست
امروز با وجود تو یوسف بود عدم
در پیش آفتاب مجال چراغ نیست
ای بیخبر ز گریه تلخم بمن مخند
کاین چاشنی زهر ترا در ایاغ نیست
من هم مرید طاعتم ای پیر ره ولی
یکساعت از سجود بتانم فراغ نیست
مجنون بکوه و دشت و حریفان بباغ و گشت
صحرا گرفته را سر سودای باغ نیست
اهلی بمردی و نشدی صید باز وصل
مرغی که این شکار کند غیر زاغ نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به احساسات عمیق و دردناک خود درباره عشق و جدایی میپردازد. او به عدم آرامش و ناراحتی در دلش اشاره میکند و میگوید که بدون عشق، مانند چراغی خاموش است. شاعر به زحمات و رنجهایی که کشیده اشاره میکند و بیان میکند که عشقش تا حدی عمیق است که هیچ جای دیگری برای داغهای جدید باقی نمانده است. او به ناپایداری وجود خود در کنار معشوق اشاره کرده و به درد و غم خود به خاطر محبت ناکام پرداخته است. در نهایت، شاعر به سرنوشت غمانگیز خود اشاره میکند و میگوید که هیچ گاه فراغت از سجده و عبادت ندارد و به نوعی، طعمه عشق شده است.
هوش مصنوعی: بدون درد و شوق عشق، من همچون چراغی خاموش هستم. من در دل خود آتش و داغی دارم که هیچچیز دیگری نمیتواند جایگزین آن باشد.
هوش مصنوعی: دل من به خاطر زلف تو آشفته و بیقرار است. با گل بنفشه بگو تا ناز و غمگینیاش را کم کند، زیرا من تحمل این حالت را ندارم.
هوش مصنوعی: امروز به خاطر وجود تو، یوسف به شمار میآید و در این عالم، وجودی همچون عدم است؛ در برابر آفتاب، دیگر جایی برای روشنایی چراغ نیست.
هوش مصنوعی: ای کسی که از غم و اندوه من بیخبر هستی، به من نخند؛ زیرا این درد و اندوه، زهر تلخی است که به تو نمیرسد.
هوش مصنوعی: من هم در پیروی از دستورات تو هستم، ای استاد، اما حتی یک لحظه هم نمیتوانم از پرستش بتها آزاد باشم.
هوش مصنوعی: مجنون در کوه و دشت پرسه میزند و دوستانش در باغ مشغولند، اما او به هیچ چیز جز آرزوی باغ فکر نمیکند.
هوش مصنوعی: اگر تو به بلوغ و مردانگی رسیدهای ولی نتوانستهای به عشق و وصال معشوق برسی، باید بدانی که این عشق فقط به دست کسی دیگر که لیاقت دارد، ممکن است؛ در غیر این صورت، تو هیچگاه نمیتوانی به موفقیت در این میدان برسی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دیوانه ی ترا هوس گشت باغ نیست
در گلشنم مخوان که مرا این دماغ نیست
همکاسه چون شود بحریفان درد نوش
آنرا که غیر پاره ی دل در ایاغ نیست
می سوزم و رقیب همان خنده می زند
[...]
بی عشق عقل را هنری در دماغ نیست
بد سوزد آن فتیله که از شعله داغ نیست
هرگز فرشته از سر بامش نمی پرد
آن را که مرغ نامه بری در سراغ نیست
طعنم به بی خودی چه زنی محتسب برو
[...]
تا زنده ایم قسمت ما غیر داغ نیست
پروانه نجات به نام چراغ نیست
در زیر آسمان که نفس می کشد به عیش؟
در تنگنای بیضه نسیم فراغ نیست
ناصح ز پنبه کاری داغم به جان رسید
[...]
زلفت بود به کام، دلی را که داغ نیست
در کار شبروان گرهی چون چراغ نیست
هر شب گل چراغ بهار دگر کند
بلبل گمان مبر که ز پروانه داغ نیست
چون غنچه برنیاورد از شرم سر ز جیب
[...]
بزم تصور توکدورت ایاغ نیست
یعنی چو مردمک شب ما بیچراغ نیست
سرگشتگان با نقش قدم خطکشیدهاند
در کارگاه شعلهٔ جواله داغ نیست
جیب نفسشکاف چه خلوت چه انجمن
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.