گنجور

 
اهلی شیرازی

گر کوه تحمل کسی از بار ستم نیست

در عشق تو ثابت قدم آن سست قدم نیست

پیشت فلک از بار غمت خم شده چون ماست

در دور تو آزاده کس از بار ستم نیست

پیش تو وجود و عدم ما چه تفاوت

در کوی بتان نیست وجودی که عدم نیست

پروانه اگر سوخت بر او شمع بگرید

آن شمع نگاهش بمن سوخته هم نیست

جان بنده ساقی که دهد می بتواضع

در مشرب ما هیچ به از خلق و کرم نیست

هر زخم غمی مرهم لطفی ز پی اوست

دل بد مکن از زهر غم یار که غم نیست

اهلی بجز این کز تو بشد پای بزنجیر

هیچش دگر از دولت سودای تو کم نیست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مولانا

زان شاه که او را هوس طبل و علم نیست

دیوانه شدم بر سر دیوانه قلم نیست

از دور ببینی تو مرا شخص رونده

آن شخص خیالست ولی غیر عدم نیست

پیش آ و عدم شو که عدم معدن جانست

[...]

اهلی شیرازی

در عهد تو آسوده کس از داغ ستم نیست

گر سنگ سیاه است که بی آتش غم نیست

خاک قدمت هرکه شود بگذرد از عرش

ای خاک بر آن سر که ترا خاک قدم نیست

آزار دل ما مکن ای گل که حرام است

[...]

صائب تبریزی

جز نام تو بر لوح دلم هیچ رقم نیست

در نامه ما یک سر مو سهو قلم نیست

ما خود سر طومار شکایت نگشاییم

خودگوی، فراموشی احباب ستم نیست؟

بر نامه سودازدگان نکته نگیرند

[...]

سعیدا

بی ساخته در اهل کرم رسم کرم نیست

ورنه سخن اهل کرم لا و نعم نیست

غیر از دل بی کینهٔ آیینه ضمیران

آن کیست که بر سینهٔ او داغ درم نیست؟

در قید هوا و هوس و لاف بزرگی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه