گنجور

 
اهلی شیرازی

گوهر دل گم شد و وقت فراغ از دست رفت

پیش پای خود ندیدیم و چراغ از دست رفت

سوختم از درد و داغش بیش از این طاقت نماند

من بدرد از پا فتادم دل بداغ از دست رفت

میرود دوران گل چون باد ساقی فکر چیست

تا تو در اندیشه یی گلگشت باغ از دست رفت

گر سبو در میکشم عیبم مکن ای همنفس

مستم و اندازه جام و ایاغ از دست رفت

تا بکی اندیشه زلف دراز او کنم

اهلی از فکر پریشانم دماغ از دست رفت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حزین لاهیجی

دیده تا بر هم زدم سامان باغ از دست رفت

ذوق مستی داشتم چون گل، ایاغ از دست رفت

پای در دامان کشیدم شد گریبانگیر، عشق

رفتم از دنبال دل، کنج فراغ از دست رفت

رنگ مطلب ریختن خاکسترم بر باد داد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه