گنجور

 
اهلی شیرازی

نظری فکن که دارم تن زار و روی زردی

لب خشک و دیده تر دل گرم و آه سردی

تو که آفتاب حسنی چه غمت ز خاکساران

که بدامن تو هرگز ننشسته است گردی

غم جان خسته ما نخورد طبیب جانها

مگر این طبیب مارا بدهد خدای دردی

دل خسته زخم هجران به هلاک کرد درمان

اگر این دوا نبودی دل ریش ما چه کردی

سر آنحریف گردم که بخون خویش رقصد

نه چو گرد باشد بره تو هرزه گردی

که رسد بخضر و عیسی برسان بما خدایا

نفس حیات بخشی قدم جهان نوردی

تو بسعی خویش اهلی نشوی قبول دلها

مگر آنکه بر تو افتد نظر قبول مردی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مولانا

بگذشت شب، سحر شد، تو نخفتی و نخوردی

نفسی برو بیاسا، تو از آن خویش کردی

حکیم نزاری

نه قبول کرده بودی که ز عهد برنگردی

چه گناه کردم آخر که خلافِ عهد کردی

به کجا روم زکویت به که التجا نمایم

که تو حیاتِ جانی که توم دوایِ دردی

من و دانش و محبت تو و هرچنان که خواهی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه