گنجور

 
اهلی شیرازی

نظر ز آن نوغزال ایدل به بیداری تو میپوشی

تو پنداریکه بیداری ولی در خواب خرگوشی

لب عیسی دم جانبخشی اورا خدا دادش

تو باری از حسد ایچشمه حیوان چه میجوشی

من از شیرین لبت ایمه بتلخی میخورم حسرت

تو باری خون تلخ من عجب شیرین همی نوشی

چه سازم با فغان گر روی زرد از دیگران پوشم

برو ای اشک خونین پرده بر کارم چه میپوشی

چو اهلی گر خموشم صد علم زد بر فلک آهم

ز بیداد فغان فریاد میدارم ز خاموشی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
شاه نعمت‌الله ولی

ز من توحید می پرسی جوابت چیست خاموشی

بگفتن کی توان دانست گویم گر به جان کوشی

ز توحید ار سخن گوئی موحد گویدت خاموش

سخن اینجا نمی گنجد مقام تو است خاموشی

تو پنداری که توحیدست این قولی که می گوئی

[...]

صائب تبریزی

ندارد حسن خط چون من غلام حلقه در گوشی

ندارد صفحه دوران چو من عاشق بناگوشی

مرا در قلزمی شور محبت می دهد جولان

که باشد آسمان آنجا حباب خانه بر دوشی

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
واعظ قزوینی

نماز عاشقان باشد، همه مستی و بیهوشی

حضورش غیبت از خود، ذکر از عالم فراموشی

قیام: استادگی از جان، قعود: افتادگی از پا؛

اذان: فریاد از دست خود و، تعقیب: خاموشی!

مکانش آنکه، گنجایی در آن نبود غرضها را

[...]

سیدای نسفی

کبابم کرده بی پروا خرامی چشم می پوشی

قلندر مشربی یک شهر عاشق خانه بر دوشی

مرصع آستین گل در گریبان نازک اندامی

منقش جامه زرین کمربندی کله پوشی

بدن یک پیرهن روحی میان ز آب خضر موجی

[...]

جویای تبریزی

اگر از دیدن عیب خلایق چشم می‌پوشی

همانا در پی کتمان عیب خویش می‌کوشی

عبادت در حضور خلق ار چشم قبول افتد

تو ظالم فسق را از دیدهٔ مردم نمی‌پوشی

چو آب جو که گل در خور کشد آهسته آهسته

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه