گنجور

 
اهلی شیرازی

هرکه یکساعت طبیب جان بیمارش تویی

گر پس از صد سال خواهد مرد خوندارش تویی

گرچه از مستی در آزارم ولی جام دلم

به بود گر نشکنی چون هم خریدارش تویی

یکنفس هر کسکه دید این تندی خوی تو گفت

وای بر جان دل افکاری که دلدارش تویی

بر رخش آن سبزه خط میخورد چونگل بخار

جانفدای آن گلی کز نازکی خارش تویی

نوبهار حسن او اهلی خزانش کی رسد

خاصه کز آه سحرگه مرغ گلزارش تویی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
طغرای مشهدی

جنگ با من دارد ای دل تا طلبکارش تویی

از من آن بدخو چه می خواهد، گرفتارش تویی

ماه من، گفتی چرا افتاده گیسو در پی ام؟

چون نیفتد در پی ات، شمع شب تارش تویی

چون نباشد بی صفا در جنب رویت آفتاب؟

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه