گنجور

 
اهلی شیرازی

قدر ارباب وفا نیست بخاک در تو

بیوفایی و وفا قدر ندارد بر تو

گر ز ما جان طلبی از تو نداریم دریغ

جان و سر هر دو فشانیم بخاک در تو

درد می گرچه بزهر غم ما تریاک است

بایدش چاشنیی از لب چون شکر تو

میگذارم همه تن شمع صفت پیش تو لیک

روح می پروردم صحبت جان پرور تو

ای میت شیره جان نقل شرابت چکنم

که کباب جگر من نبود در خور تو

خسروا، گر ندهی جرعه جامی به فقیر

چه سفال می رندان و چه جام زر تو

آفتابی تو و یک ذره ز اهلی تا هست

نیست ممکن که بپوشد نظر از منظر تو

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

خنده گریند همی لاف‌زنان بر در تو

گریه خندند همی سوختگان در بر تو

دل آن روح گسسته که ندارد دل تو

سر آن حور بریده که ندارد سر تو

گاه دشنام زدن طاقچهٔ گوش مرا

[...]

سیف فرغانی

عاشقم بر تو و بر صورت جان پرور تو

من ازین معنی کردم دل و جان در سر تو

همچو بازان نخورم گوشت ز دست شاهان

استخوان می طلبم همچو سگان از در تو

ای علم کرده ز خورشید سپاه حسنت

[...]

صائب تبریزی

نه خط است این که دمید از لب جان پرور تو

که به دل بردن ما بست کمر شکر تو

دل دو نیم است ز لعل لب جان پرور تو

بازمانده است دهان صدف از گوهر تو

می چکد بس که می از لعل می آلود ترا

[...]

ترکی شیرازی

تیغ بیداد که بشکافته از هم سر تو

سرخ از خون سرت کرده رخ انور تو

پاره پاره که نموده است ز کین، پیکر تو

داغ مرگت که نهاده به دل مادر تو

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه