قدر ارباب وفا نیست بخاک در تو
بیوفایی و وفا قدر ندارد بر تو
گر ز ما جان طلبی از تو نداریم دریغ
جان و سر هر دو فشانیم بخاک در تو
درد می گرچه بزهر غم ما تریاک است
بایدش چاشنیی از لب چون شکر تو
میگذارم همه تن شمع صفت پیش تو لیک
روح می پروردم صحبت جان پرور تو
ای میت شیره جان نقل شرابت چکنم
که کباب جگر من نبود در خور تو
خسروا، گر ندهی جرعه جامی به فقیر
چه سفال می رندان و چه جام زر تو
آفتابی تو و یک ذره ز اهلی تا هست
نیست ممکن که بپوشد نظر از منظر تو
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر حیرت و شگفتی شخصی است که به جمال و رفتار محبوب خود دل داده است. او احساس میکند که در برابر زیبایی و عظمت محبوب، مانند دیواری بیروح و بیتأثیر باقی مانده است. محبوب او قادر است تا مردگان را زنده کند و تاثیر عمیقی بر دل او دارد، به طوری که دوست دارد هر بار صدای او را بشنود، حتی اگر این صدا به مرگش منجر شود. در نهایت، شاعر بر این باور است که معجزه زیبایی محبوبش را بارها دیده و همچنان از آن شگفتزده است.
هوش مصنوعی: وفا و پایبندی در دل تو ارزشی ندارد، چه بسا ترتیب و قدر ارباب وفا را نمیدانی و در مقابل بیوفایی به خاک میافتی.
هوش مصنوعی: اگر از ما جان بخواهی، دریغ نمیداریم. جان و سر هر دو را برای تو به خاک میریزیم.
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر به نوعی از درد و غم اشاره میکند که میتوان آن را با چیزی تسکین داد. او میگوید که درد ما مانند تریاک است و برای تسکین آن نیاز به طعمی شیرین و دلنشین داریم که در لبهای محبوب ما پیدا میشود. به عبارت دیگر، محبت و عشق معشوق میتواند به ما آرامش بخشد و بر دردهایمان غلبه کند.
هوش مصنوعی: من تمام وجودم را مانند شمعی در حضور تو قرار میدهم، اما روح و جانم را در گفتگو و محفل پرمحبت تو پرورش میدهم.
هوش مصنوعی: ای شراب، شیرینی جانم را در جانت بریز، چون کباب جگر من، شایسته خوراک تو نیست.
هوش مصنوعی: ای شخص پرتوان، اگر کمی از شراب به بینوا ندهی، این سفالهای معمولی و یا جامهای زرین تو چه فایدهای دارند؟
هوش مصنوعی: تو مانند آفتابی و همچون یک ذره از خاک، تا زمانی که در این دنیا هستی، ممکن نیست کسی بتواند چشم از زیبایی تو بردارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
خنده گریند همی لافزنان بر در تو
گریه خندند همی سوختگان در بر تو
دل آن روح گسسته که ندارد دل تو
سر آن حور بریده که ندارد سر تو
گاه دشنام زدن طاقچهٔ گوش مرا
[...]
عاشقم بر تو و بر صورت جان پرور تو
من ازین معنی کردم دل و جان در سر تو
همچو بازان نخورم گوشت ز دست شاهان
استخوان می طلبم همچو سگان از در تو
ای علم کرده ز خورشید سپاه حسنت
[...]
نه خط است این که دمید از لب جان پرور تو
که به دل بردن ما بست کمر شکر تو
دل دو نیم است ز لعل لب جان پرور تو
بازمانده است دهان صدف از گوهر تو
می چکد بس که می از لعل می آلود ترا
[...]
تیغ بیداد که بشکافته از هم سر تو
سرخ از خون سرت کرده رخ انور تو
پاره پاره که نموده است ز کین، پیکر تو
داغ مرگت که نهاده به دل مادر تو
شمیر نیلی کند که از ظلم رخ دختر تو
کودک مضطر تو
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.