گنجور

 
اهلی شیرازی

تا کی ز دهانش بود ایدل سخن تو

خاموش که حرفی نجهد از دهن تو

شیرین دهنا، چون همه وصل است ز خسرو

خود را بچه خرسند کند کوهکن تو

تا کفر سر زلف تو باقی بود ای بت

مشکل که مسلمان شود این برهمن تو

بر برگ گل از باد سحر قطره شبنم

سیماب شود گر نگرد سیم تن تو

هیهات که یعقوب رسد سوی تو یوسف

کو باد که بویی برد از پیرهن تو

اهلی کفنت لاله صفت هرکه شکافد

یابد جگر سوخته یی در کفن تو

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کمال‌الدین اسماعیل

آن زن که پریر آمد در عقد نکاحت

بر مدحت او بود زبان در دهن تو

از بس که برو مهر تو می دیدم گفتم

کین زن ز برای تو برید کفن تو

امروزش دیدم خط بیزاری در دست

[...]

اوحدی

ای رشک گل تازه رخ چون سمن تو

عرعر خجل از قد چو سرو چمن تو

پای نفس اندر جگر نافه شکسته

بوی شکن طرهٔ‌عنبر شکن تو

آنها که به مویی بفروشند بهشتی

[...]

واعظ قزوینی

گردد چو بگفتار زبان در دهن تو

عیب تو بانگشت نماید سخن تو

نرم است گرت حرف، بود پنبه مرهم

ور سخت بود، شیشه عزت شکن تو

جان تو بیکجامه تن ساخته عمری

[...]

فروغی بسطامی

من بندهٔ آنم که ببوسد دهن تو

وز هر دهنی نشنود الا سخن تو

ترسم به جنون کار کشد اهل خرد را

در سلسلهٔ زلف شکن بر شکن تو

اندیشهٔ مردم همه از شور قیامت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه