مجنون منم در عهد تو لیلی تو در دوران من
حسن آیتی در شان تو عشق آیتی در شان من
عیسی دمی، چند از جفا قصد هلاک من کنی
آب حیاتی تا بکی آتش زنی در جان من
ترسم ز چشم مردمت ایگنج حسن آفت رسد
بهر خدا بیرون مرو از سینه ویران من
هر کس بشب در راحتی من خفته در خون از غمت
این خفت و خواب من نگر وین بخت بیسامان من
هرگوشه در خونچشم من گردد زشوق آنپری
دیوانه میسازد مرا این چشم سرگردان من
چون عاقبت درد مرا جز مرگ نبود چاره یی
تا کی بلای جان بود ایندرد بی درمان من
گفتم مکش اهلی که شد صید حرم خندید و گفت
من کعبه اهل دلم صد همچو او قربان من
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این ابیات از احساسات عمیق خود نسبت به عشق و دلتنگی صحبت میکند. او به وضوح بیان میکند که دلش به خاطر جدایی از معشوق آزار میبیند و نمیخواهد این درد را به دیگران نشان دهد. او میگوید که وجودش بدون معشوق به هیچ دردی نمیخورد و خانهاش بدون او تاریک و بیروح است. همچنین، شاعر به احساس ناتوانی و مشکل در زندگیاش اشاره میکند و امید دارد که پیر مغان (شخصی حکیم و دانا) بتواند به او کمک کند. در نهایت، او از افسوس میخورد که نتوانسته به دنبال نور عشق برود و دلش در غفلت مانده است.
هوش مصنوعی: من مجنون تو هستم و در زمان تو لیلی وجود دارد. تو زیبایی هستی که در وصف تو باید گفت و عشق نیز در وصف من است.
هوش مصنوعی: عیسی جانم، تو که فقط لحظهای قصد آزار من را داری، شاید بخواهی با آب حیات، روح من را بیدار کنی. اما بگذار بگویم که چه وقت به آتش درونم دامن میزنی.
هوش مصنوعی: من میترسم که زیبایی چشمان تو، آسیب و خسارتی به آنان که تو را میپرستند برساند. از این رو، برای خداوند، از دل ویران من دور نشو.
هوش مصنوعی: هر کسی در خوابش به آسایش میرسد، اما من به خاطر غم تو در خون میخوابم. به خواب و حال من نگاه کن و ببین چه بخت ناپایداری دارم.
هوش مصنوعی: هر گوشهای از وجودم پر از اشک و درد است، زیرا به عشق آن معشوق مجنون شدم. این چشمان سرگردان من من را دیوانه میکند.
هوش مصنوعی: چون در نهایت درد من تنها راهش مرگ است، تا کی باید این بلا بر جانم بماند و درمانی برای آن نباشد؟
هوش مصنوعی: گفتم که این شکارچی را نکش که به حرم آمده است. او خندید و گفت: من کعبهی دلها هستم و صد نفر مثل او نزد من قربانی هستند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دزدیده چون جان میروی اندر میانِ جانِ من
سروِ خرامانِ منی ای رونقِ بستانِ من
چون میروی بیمن مرو ای جانِ جان بیتن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای شعلهیِ تابانِ من
هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
[...]
چشم است، یارب، آنچنان یا خود بلای جان من
جور است از آنسان دلستان یا غارت ایمان من
شوخ و مقامر پیشه ای، قتال بی اندیشه ای
خونین چو شیرین تیشه ای، صیدت دل قربان من
هر روز آیم سوی تو، دل جویم از گیسوی تو
[...]
جانم فدای جان تو ای جان و ای جانان من
کفر منست آن زلف تو هم روی تو ایمان من
آمد هوای زلف تو ایمان من خندان شده
هر بلبلی برده گلی از گلشن و بستان من
من در میان با تو خوشم تو در کنار من خوشی
[...]
گویند جان خواهد ز من این جان و این جانان من
آن زلف و آن رخسار او، این کفر و این ایمان من
دل را سپردم با غمش، این جان من وان مقدمش
آن جعد و زلف در همش، وین کار بیسامان من
آن رسم ناگه دیدنش، طرز نگه دزدیدنش
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.