گنجور

 
اهلی شیرازی

ایکه میسوزد رخت دلها بداغ خویشتن

بر فروز امروز ازین آتش چراغ خویشتن

اینک اینک میوزد باد خزان ای نوبهار

خیز و فرصت دان گلی چیدن ز باغ خویشتن

ساقیا امروز و فردایی که دوران زان تست

تشنه یی را جرعه یی ده از ایاغ خویشتن

با پریشان بودن عاشق خود او را دل خوش است

نیست عاشق هرکه میجوید فراغ خویشتن

از نسیم زلف او اهلی مجو بوی وفا

این خیال کج برون کن از دماغ خویشتن

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سیدای نسفی

تازه می سازم ز برق ناله داغ خویشتن

می کنم روشن به آه دل چراغ خویشتن

تا به کی ای لاله دامن می زنی بر آتشم

روزگاری شد که می سوزم به داغ خویشتن

آرزوهای سپندم مضطرب دارد مرا

[...]

بیدل دهلوی

آگهی تا کی ‌کند روشن چراغ خویشتن

عالمی را کشت اینجا در سراغ خویشتن

رفت ایامی ‌که غیر از نشئه‌ام در سر نبود

می‌خورم چون سنگ اکنون بر دماغ خویشتن

همچو شمع ‌کشته دارم با همه افسردگی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه