گنجور

 
اهلی شیرازی

رخ بخون سرخ کند دیده گریان خودم

نا بدین رنگ شماری ز شهیدان خودم

میل جانبخشی عیسی نکنم بی لب تو

بلکه در هجر تو بیزار هم از جان خودم

چکنم گر نکنم ناله چو مرغان قفس

مرغ مهجورم و مشتاق گلستان خودم

تا کی از گریه دلم ریش شود هم تو مگر

مرهمی لطف کنی از لب خندان خودم

گر سرم گوی کنی باد فدای سر تو

گو بچوگان که مران از سر میدان خودم

دوستان جمع و من آشفته ز دست دل خود

از که نالم من مسکین که پریشان خودم

همه حیران جمال تو و من چون اهلی

زنده چون مانده ام از هجر تو حیران خودم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
شاه نعمت‌الله ولی

سالها شد که به جان طالب جانان خودم

درد دل می طلبم در پی درمان خودم

جام می بر کف و در کوی مغان می گردم

رند سرمست خود و ساقی مستان خودم

در نظر آینه می آرم و خود می نگرم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از شاه نعمت‌الله ولی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه