گنجور

 
اهلی شیرازی

گرچه حسن همه کس آفت اهل نظرست

حسن خورشید مرا جذبه مهری دگرست

جگرش پاره کند گر نکند گریه خون

عاشق سوخته را کاین همه خون در جگرست

ماتم سوخته خویش بود گریه شمع

اینقدر هست که پروانه زخود بی خبرست

منت خاک رهت بر سرما تنها نیست

هرکجا هست غبار قدمت تاج سرست

گل چنان ساغر می خورد که کس بوی نبرد

درد سرها همه از نعره مرغ سحرست

دامن افشان زرهت زاهد و ما سرمه کشان

فرق از اهل نظر و اهل ورع این قدرست

عشق و رسوایی اگر عیب بود پیش کسان

عیب اهلی مکن ای خواجه که اینش هنرست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیر معزی

این چه شادی است‌ که زو در همه عالم خبرست

وین چه شکرست‌ که زو در همه عالم اثرست

این چه بادست که او را ز نعیم است نسیم

وین چه ابرست‌ که او را ز سعادت مَطَرست

وین چه سورست که پنداری جشنی است بزرگ

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از امیر معزی
جمال‌الدین عبدالرزاق

اینهمه لاف مزن گرچه ترا سیم و زر است

که زر وسیم بر اهل خرد مختصرست

دل مبند ار خردی داری بر سیم وزرت

که زروسیم جهان همچو جهان در گذرست

زوبدنیات حسابست بعقبات عقاب

[...]

مجیرالدین بیلقانی

روز بس خرم و موسم ز همه خوبترست

عید فطرست که عالم همه پر زیب و فرست

باز در مهد شرف کوکبه عید رسید

موکب عشرت و شادی و طرب بر اثرست

شاهد عید که آنرا مه نو می خوانند

[...]

مولانا

تا نلغزی که ز خون راهِ پس و پیش‌ ترست

آدمی‌دزد زِ زردزد کنون بیشترست

گربزانند که از عقل و خبر می‌دزدند

خود چه دارند کسی را که ز خود بی‌خبرست

خود خود را تو چنین کاسد و بی‌خصم مدان

[...]

ابن یمین

مدتی در طلب مال جهان کردم سعی

تا بآخر خبرم شد که ز نفعش ضررست

عوض هر چه بمن داد فلک عمر ستد

نکند فایده فریاد که اینش هدرست

عمر ضایع شده و مال نماندست بجا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه