گرچه حسن همه کس آفت اهل نظرست
حسن خورشید مرا جذبه مهری دگرست
جگرش پاره کند گر نکند گریه خون
عاشق سوخته را کاین همه خون در جگرست
ماتم سوخته خویش بود گریه شمع
اینقدر هست که پروانه زخود بی خبرست
منت خاک رهت بر سرما تنها نیست
هرکجا هست غبار قدمت تاج سرست
گل چنان ساغر می خورد که کس بوی نبرد
درد سرها همه از نعره مرغ سحرست
دامن افشان زرهت زاهد و ما سرمه کشان
فرق از اهل نظر و اهل ورع این قدرست
عشق و رسوایی اگر عیب بود پیش کسان
عیب اهلی مکن ای خواجه که اینش هنرست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و احساسات عمیق عاشقانه است. شاعر میگوید که زیبایی و جذبه معشوق براش به گونهای خاص و متفاوت است. او به درد و رنج عاشقانی که بر اثر عشق میسوزند اشاره میکند و میگوید که گریه و ماتم آنها نشاندهنده عمق عشقشان است. همچنین، شاعر به مقام و ارزش معشوق اشاره دارد و بیان میکند که نشانه عشق و عشقورزی، حتی اگر عیب به نظر بیاید، در واقع هنر است. در نهایت، او تفاوت میان اهل نظر (عاقلان) و اهل ورع (زاهدان) را به بحث میگذارد و یادآور میشود که عشق یک امر والا و ارزشمند است.
هوش مصنوعی: اگرچه زیبایی دیگران برای اهل نظر مشکل ایجاد میکند، زیبایی خورشید من مرا به عشق و محبت دیگری میکشاند.
هوش مصنوعی: اگر عاشق سوخته نتواند گریه کند، دلش را از درد پاره خواهد کرد، چون این همه خون در دلش جمع شده است.
هوش مصنوعی: گریهی شمع ناشی از سوختن و ماتم اوست. این گریه به اندازهای است که پروانه از حال و هوای خود بیخبر است.
هوش مصنوعی: محبت و دلسوختگی من نسبت به تو تنها به خاطر وجود تو نیست، بلکه در هر جا که باشی، عشق و ارادت من به تو همچون تزییناتی ارزشمند بر سر من است.
هوش مصنوعی: گل به قدری در نوشیدن ساغر ماهر و متبحر است که هیچ کس بوی کُشته شدن را حس نمیکند و همه درد و زخمها از فریاد مرغ سحر ناشی میشود.
هوش مصنوعی: دامن زرهی تو در دست زاهدان افتاده و ما با سرمهکشیدن بر پیشانی خود از دیگران متمایز شدهایم. تفاوت ما این است که اهل نظر و اهل ورع به وضوح مشخص هستند.
هوش مصنوعی: اگر عشق و رسوایی در نظر دیگران عیب به حساب میآید، تو این را عیب ندان و خود را محدود به آن نکن، چون در واقع این موضوع هنری بزرگ است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
این چه شادی است که زو در همه عالم خبرست
وین چه شکرست که زو در همه عالم اثرست
این چه بادست که او را ز نعیم است نسیم
وین چه ابرست که او را ز سعادت مَطَرست
وین چه سورست که پنداری جشنی است بزرگ
[...]
اینهمه لاف مزن گرچه ترا سیم و زر است
که زر وسیم بر اهل خرد مختصرست
دل مبند ار خردی داری بر سیم وزرت
که زروسیم جهان همچو جهان در گذرست
زوبدنیات حسابست بعقبات عقاب
[...]
روز بس خرم و موسم ز همه خوبترست
عید فطرست که عالم همه پر زیب و فرست
باز در مهد شرف کوکبه عید رسید
موکب عشرت و شادی و طرب بر اثرست
شاهد عید که آنرا مه نو می خوانند
[...]
تا نلغزی که ز خون راهِ پس و پیش ترست
آدمیدزد زِ زردزد کنون بیشترست
گربزانند که از عقل و خبر میدزدند
خود چه دارند کسی را که ز خود بیخبرست
خود خود را تو چنین کاسد و بیخصم مدان
[...]
مدتی در طلب مال جهان کردم سعی
تا بآخر خبرم شد که ز نفعش ضررست
عوض هر چه بمن داد فلک عمر ستد
نکند فایده فریاد که اینش هدرست
عمر ضایع شده و مال نماندست بجا
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.