گنجور

 
اهلی شیرازی

بیک نظر که بر آن مه شب وصال کنم

هزار ساله جفای فلک حلال کنم

نظر بهیچ ندارم ز نعمت دو جهان

مگر نظاره آن حسن و آن جمال کنم

خیال وصل تو با آنکه شد محال مرا

مجال و هم نه اندیشه محال کنم

بزیر پای سمند تو گر دهد دستم

بدست خویش سر خویش پایمال کنم

اگر چه عاشق و مستم چنان نیم مجنون

که نسبت تو سیه چشم با غزال کنم

ز من مجو سر و سامان که من نه آن مستم

که زشت و خوب و بد و نیک را خیال کنم

اگر ز بخت تفال گهی کنم اهلی

نظر بمصحف روی خجسته فال کنم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سعیدا

به هر چمن که وصال تو را خیال کنم

چون گل به خون جگر رنگ خویش آل کنم

به صد زبان نشود اشتیاق من ظاهر

چو گل به باد صبا گر بیان حال کنم

چنان خیال تو جا کرده است در جانم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه