چو مرد بست بفرمان کردگار کمر
هرآنچه خواهد او را عطا کند داور
بمال و بخت و جوانی و زور غره مشو
که ناتوانی در پنجه قضا و قدر
که می بخواهد روزی ترا بخواب کند
چو مست خفتی بربایدت کلاه از سر
برادرانی کز یک دگر جدا نشوند
محال باشد جز فرقدان و دو پیکر
جهان رباطی باشد و دو درکه اندر وی
هر آنکه آمد برگردد از در دیگر
مقام خواجگی از بندگی فراز آمد
که بندگان خدایند خواجگان بشر
اگر بسنگ قناعت بت طمع شکنی
سپرده ای ره و رسم خلیل بن آذر
از این شراب اگر قطره ای رسد بدهان
بخار علم زند در دماغ مرد شرر
از این شراب اگر ساغری بمرده دهند
ز جای خیزد و گیرد نشاط عمر از سر
خداپرستی دانی چه باشد آنکه کسی
نتابد ایچ رخ از سوی حق بسوی دیگر
زمانه است یکی بحر بی کرانه که مان
محال باشد ازو بر کرانه کرد عبر
ز موج حادثه هر دم هزار کشتی زفت
غریق گشته درین بحر ژرف پهناور
هزار سال اگر در جهان نشاط کنی
چنان شمر که نماندی بقدر لمح بصر
ازین درآمده ای زان دگر شوی برون
مجال خواب نداری درین سرای دو در
اگر فلک بتو روزی دو دوستی ورزد
مباش غره و افسون ازین عجوزه مخور
سپهر شعبده گر نوعروس جماشی است
که اختیار کند هر دمی دوصد شوهر
بر او مبند دل ایدون پی زناشوئی
که عهد خود را با هیچ کس نبرده بسر
چگونه با من و تو نرد دوستی بازد
که می باخته با کیقباد و اسکندر
طریق طاعت یزدان سپار و ایمن زی
ز کید گنبد گردون و کینه اختر
برو هنر طلب ای خواجه کز پدر و مادرت
درون گور نپرسد نکیر یا منکر
ترا بعالم باقی عمل بکار آید
نه مخزن زر و سیم و خزانه گوهر
دو چیز باید مر مرد را درین گیتی
کزین دومی برهد از هزار گونه خطر
نخست طاعت حق را شعار خود کردن
دوم بدست گرفتن زمام فضل و هنر
چو با خدا و پیمبر می فکندی کار
حسیب کار تو باشد خدا و پیغمبر
کرا خدا و پیمبر حسیب کار بود
بچشمش اندر چون خار و خاره آید زر
نه آرزو کند از سفلگان دون همت
نه گفتگو کند از خیرگان تیره فکر
نه سیم و زر طلبد از کف گروه لئام
نه ما حضر خورد از خوان قوم بداختر
بحمله خرد کند استخوان پیل دمان
بپنجه نرم کند یال و کتف ضیغم نر
چراغ فضل و هنر آن چنان برافروزد
که تیره گردد نزدش فروغ شمس و قمر
مگر نبینی کهف الصدور صدر اجل
بکار یزدان مردانه بسته است کمر
شبان و روزان در کار خلق و طاعت حق
چنان ستاده که نشناخته است پای از سر
نه سست رایست این خواجه بزرگ و نه تند
نه شوخ چشمست این صاحب و نه تن پرور
بحزم و دانش و تدبیر کار ملک کند
که حزم و دانش و تدبیر را بسیست اثر
حکایت است که، عتابی آن ادیب لبیب
که بود در هنر و فضل در زمانه سمر
بشعر شهره ایام خویش بود ولی
نگشت هیچ ببار ملوک مدحت گر
شنیده ام که شبی در میان انجمنی
بافتخار ازین ره زبان گشود مگر
که من بمدح کسی شعر برنگفتستم
اگرچه بوده ام از جمله شاعران برتر
یکی بکفتش با طنز کای یکانه ادیب
گزافه کمتر گوی و بخود مبال ایدر
که من شنیده ام مدح ربیع حاجب را
بمحضر ادبا نیک خوانده ای از بر
بگفت آری آنروز کش سرودم مدح
سخن بجای بدی نی گزافه بهدر
ربیع لایق تمجید و مدح بود آن روز
که من بمدحش خواندم قصیده در محضر
چرا که در سنه هشت و پنجه از پی صد
نمود منصور اندر ره حجاز سفر
در آن زمان که باعمال حج بدی مشغول
ندای ارجعی آمد بگوش هوشش بر
سفر بعالم عقبی گزید و خواست ربیع
خلیفه باشد مهدی پس از ابوجعفر
نهفته داشت مراین داستان و باز نشاند
خلیفه را بتن مرده راست در بستر
نشاند کالبد مرده را چو زنده بتخت
گماشت از رهیان کس بپشت آن پیکر
برای آنکه تن مرده را چنان دارد
که گه بدست اشارت کند گهی با سر
سپس بخواند بزرگان و نامداران را
سپهبدان و امیران لشکر و کشور
نشاندشان بمکانی که چهره منصور
ز بعد فاصله ناید چو مردگان بنظر
گرفت بیعت مهدی از آن همه مردم
بدو سپرد سپس رایت و کلاه و کمر
چرا نه در خور مدحت بود کسی که کند
لباس زنده یکی شاه مرده را در بر
خدایگانا صدرا براستی گویم
حکایتی که ز من راستی بود در خور
تو آن بزرگ وزیری که بر، و ساده امر
ز صدر گیتی ننشسته از تو کس بهتر
اگر عتابی بودی و حضرتت دیدی
بصدهزار زبان گشتیت ثناگستر
ربیع را چقدر مایه فضل و قدر بدی
بحضرت تو که قدرت فزون بود ز قدر
نه با عمید نظیرستی و نه با صاحب
نه با ربیع همالستی و نه با جعفر
ربیع فضل توئی بوستان عقل توئی
درخت عدل توئی ای تو شاخ و عدل ثمر
ربیع با شهی این پرده را نواخت که رفت
درون پرده و از پرده کس نداشت خبر
تو خسروی را کو کشته شد بمجمع عام
بسان زنده نمودی بچشم خلق اندر
سرود احیا برخواندی از لب عیسی
لباس معنی آراستی بجسم صور
چنانکه خلوتیان تو می ندانستند
که حال شاه دگر گشت و کار ملک دگر
بزرگ معجزه ها داری ای بزرگ منش
که هر که از تو ندید است کی کند باور
ندیده و نشنیدیم از تو مه چندانک
بگشته ایم اقالیم و خوانده ایم سیر
اگر کمال و هنر زیور است مردم را
تو مر کمال و هنر را همی بوی زیور
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به نکات عمیق فلسفی درباره زندگی، قضا و قدر، و روابط انسانی میپردازد. شاعر به انسانها توصیه میکند که به مال، جوانی و قدرت خود مغرور نشوند، زیرا سرنوشت و تقدیر ممکن است ناگهانی شرایطشان را تغییر دهد. زندگی را به عنوان یک مسیر گذرا توصیف میکند و بر این باور است که انسانها باید از دنیا رفتنی هستند و نباید به دوستیهای دنیوی دل ببندند. همچنین، شاعر به اهمیت طاعت خدا و کسب علم و هنر تأکید میکند و میگوید که این دو چیز در زندگی ارزشمندتر از ثروتهای مادی هستند. او در نهایت به داستانی از ادب و فضیلت اشاره میکند و بر نیاز به صداقت و ادب در زندگی تأکید دارد.
هوش مصنوعی: وقتی مردی به فرمان خداوند آماده میشود، داور هر آنچه را که بخواهد به او میدهد.
هوش مصنوعی: به ثروت، جوانی و قدرت خود مغرور نشو، زیرا که ناتوانی تحت تاثیر تقدیر و سرنوشت همیشه در کمین است.
هوش مصنوعی: اگر کسی بخواهد تو را به خواب ببرد، مثل کسی که مست شده و بیخبر است، ممکن است کلاهت را از سرت بردارد.
هوش مصنوعی: برادرانی که هیچگاه از یکدیگر جدا نمیشوند، غیرممکن است جز در مورد فرقدان و دو جسم.
هوش مصنوعی: دنیا مانند یک حیاط بزرگ است و در آن دو در وجود دارد. هر کسی که وارد این حیاط شود، در نهایت از در دیگر خارج میشود.
هوش مصنوعی: مقام و جایگاه والای آقایی از بندگی بالاتر است، زیرا این بندگان فقط متعلق به خدا هستند و آقایان، انسانها هستند.
هوش مصنوعی: اگر به قناعت و بسنده کردن عادت کنی، طمع و آرزوهای بیجا را رها میکنی و در راهی برمیافتی که خلیل (ابراهیم) با دل کندن از دنیا به آن رسید.
هوش مصنوعی: اگر از این شراب، حتی یک قطره به دهان برسد، علم مانند بخاری در مغز مردی شعلهور میشود.
هوش مصنوعی: اگر به کسی از این شراب ساغری بدهند که تمام شده باشد، او از جا برمیخیزد و زندگیاش دوباره پر از شادابی و نشاط میشود.
هوش مصنوعی: خداپرستی یعنی اینکه انسان به قدری به خدا نزدیک باشد که هیچ چیز دیگری او را از یاد خدا دور نکند و تمام وجودش معطوف به حق باشد.
هوش مصنوعی: زمانه مانند دریایی بیپایان است که ما نمیتوانیم از آن به ساحل برسیم.
هوش مصنوعی: هر لحظه از امواج حوادث، هزاران کشتی به زیر آب میروند و در این دریاى عمیق و وسیع غرق میشوند.
هوش مصنوعی: اگر هزار سال هم در دنیا شاد زندگی کنی، به اندازهی یک چشم بر هم زدن، چیزی از تو باقی نمیماند.
هوش مصنوعی: تو از اینجا بیرون آمدهای، و به دنیای دیگری وارد میشوی. در این مکان دو در، فرصتی برای خواب و استراحت نداری.
هوش مصنوعی: اگر روزی آسمان به تو دوستی کند، فریب نخور و به این جادوگر پیر اعتماد نکن.
هوش مصنوعی: آسمان مانند یک شعبده باز است که عروس تازهای را به نمایش میگذارد و هر لحظه میتواند صدها داماد مختلف را انتخاب کند.
هوش مصنوعی: دل خود را به کسی که هنوز پایبند به وعدهها و تعهداتش نیست، نبند.
هوش مصنوعی: چطور میتوانیم در دوستی رقابت کنیم در حالی که دیگرانی مانند کیقباد و اسکندر در این میدان شکست خوردهاند؟
هوش مصنوعی: در راه اطاعت از خدا قدم بردار و از توطئههای آسمان و دشمنی ستارهها در امان باش.
هوش مصنوعی: ای صاحب هنر، به جستجوی هنر برو، زیرا نکیر و منکر (دو فرشتهای که بعد از مرگ از انسان سؤال میکنند) از پدر و مادرت درون قبر نمیپرسند.
هوش مصنوعی: عمل نیک و کردار شایسته تو در دنیا باقی خواهد ماند و نه ثروت و جواهرات که ممکن است از بین بروند.
هوش مصنوعی: در این دنیا، دو چیز وجود دارد که باید همیشه مورد توجه قرار گیرد؛ از آن دومی است که انسان را از هزار نوع خطر و مشکل نجات میدهد.
هوش مصنوعی: نخست باید به اطاعت از خداوند پرداخت، و سپس باید به مهارتها و فضایل خود تسلط یافت.
هوش مصنوعی: اگر با خدا و پیامبر مشغول کار شوی، پس در نهایت، نتایج کار تو به خدا و پیامبر مربوط میشود.
هوش مصنوعی: هر کسی که در کارش به خدا و پیامبر تکیه کند، در نظرش مانند یک خار، طلا و نقره پیش نمیآید.
هوش مصنوعی: نه افراد پست و بیهمت را آرزو میکند و نه با کسانی که فکرهای بد دارند، صحبت میکند.
هوش مصنوعی: نه طلا و نقره از جمعی خسیس خواسته میشود و نه ما از سفره کسانی که دارای کینه و بدی هستند، بهرهای میخواهیم.
هوش مصنوعی: در لحظات خطرناک و دشوار، خرد و اندیشه میتواند قدرتی بزرگ ایجاد کند که حتی استخوانهای فیل را نیز میشکند. در این مواقع، قدرت و زور ممکن است نتوانند مقابل هوش و تدبیر ایستادگی کنند.
هوش مصنوعی: چراغ علم و هنر به قدری درخشان است که نور خورشید و ماه در مقایسه با آن کمرنگ و محو میشود.
هوش مصنوعی: آیا نمیبینی که دلها در آغوش تقدیر الهی با دلیری و شجاعت آمادهٔ انجام کارها هستند؟
هوش مصنوعی: شبانهروز مشغول خدمت و عبادت خداوندند و به قدری در این کار جهد و تلاش دارند که حتی خود را از سرشان هم فراموش کردهاند.
هوش مصنوعی: این شخص بزرگ نه انسان ضعیفالارادهای است و نه اندیشهاش سطحی و زودگذر. همچنین، این فرد نه آدمی است که همیشه با حالتی شوخ و خندان باشد و نه تنبل و بیتحرک است.
هوش مصنوعی: با احتیاط، علم و تدبیر، امور کشور را به خوبی مدیریت میکند، زیرا احتیاط، علم و تدبیر تأثیرات زیادی دارند.
هوش مصنوعی: کسی از اهل دانش و هنر در زمانهای که سمر مشهور بود، با انتقادی مواجه شد.
هوش مصنوعی: شاعر در زمان خود به شهرت و محبوبیت دست یافته بود، اما هیچ پادشاهی را نتوانست تحت تأثیر قرار دهد و مدحش را بپذیرد.
هوش مصنوعی: شنیدهام که شبی در جمعی با احترام و اعتبار، کسی از روی ادب و احتیاط صحبت کرد.
هوش مصنوعی: من برای کسی شعر نگفتهام که او را ستایش کنم، هرچند به عنوان یکی از شاعران برجسته شناخته میشوم.
هوش مصنوعی: شخصی به دیگری گفت: ای تنها دانشمند، کمتر به چتهای بیهوده بپرداز و به خودت توجه کن.
هوش مصنوعی: من شنیدهام که تو در محضر شاعران و ادیبان به خوبی از ربیع حاجب ستایش کردهای.
هوش مصنوعی: او گفت: بله، آن روز که من در ستایش سخن میگفتم، به جای کلمات زشت و بیمورد، از خوب و نیک سخن گفتم.
هوش مصنوعی: بهار روزی که من در جمع افراد به ستایش و تمجید او پرداختم، شایستهی تحسین و تعریف بود.
هوش مصنوعی: در سال پنجاه و هشت هجری، منصور به سمت حجاز سفر کرد و این سفر از روی برنامهریزی و هدفگذاری انجام شد.
هوش مصنوعی: در زمانی که مشغول انجام کارهای ناپسند حج بود، صدای ندا به گوشش رسید که او را فراخواند.
هوش مصنوعی: او به دیار آخرت رفت و آرزو داشت که مانند ربیع، جانشین ابوجعفر باشد.
هوش مصنوعی: در دل این داستان، رازی پنهان بود که خلیفه را بر تختی قرار داد که همچون یک مرده در بستر خود نشسته است.
هوش مصنوعی: او مانند اینکه جسمی مرده را بر تخت نشاند، از کسانی که به او کمک کردهاند، از پشت آن پیکر دور میشود.
هوش مصنوعی: برای اینکه بدن مرده را اینگونه نگه دارند که گاه با اشاره دست حرکت کند و گاه با حرکت سر.
هوش مصنوعی: سپس فرماندهان و شخصیتهای بزرگ را که سپهبدها و امیران سپاه و کشور هستند، احضار کند.
هوش مصنوعی: آنها را در جایی قرار بده که چهره منصور از راه دور دیده نشود، مانند مردگان که دیگر قابل مشاهده نیستند.
هوش مصنوعی: مهدی از میان تمامی مردم بیعت گرفت و سپس پرچم و کلاه و کمربند را به او سپرد.
هوش مصنوعی: چرا کسی که لباس یک مرده را به تن یک زنده میکند، شایسته ستایش است؟
هوش مصنوعی: من حقیقتی را با صداقت بیان میکنم که شایستهی گوش شنونده است.
هوش مصنوعی: تو بزرگترین وزیری هستی که بر همه امور تسلط داری و از جایگاه والایی در زندگی برخورداری، هیچکس بهتر از تو نیست.
هوش مصنوعی: اگر یک روز با خشم و ناراحتی به من نگاه کنی، من با هزار زبان به ستایش تو خواهم پرداخت.
هوش مصنوعی: بهار چقدر باعث افتخار و بزرگواری توست، زیرا عظمت تو فراتر از هر بزرگی است.
هوش مصنوعی: تو نه به شکلی از عمید شبیه هستی و نه به شخصیت صاحب، نه با ربیع میتوان تو را مقایسه کرد و نه با جعفر.
هوش مصنوعی: بهار، بخشش و فضیلت تو هستی، باغ عقل تویی و درخت عدل تویی. تو همان شاخهای هستی که میوه عدل را به بار میآوری.
هوش مصنوعی: بهار با نغمهاش این ساز را به صدا درآورد، اما کسی خبر نداشت که درون پرده چه میگذرد.
هوش مصنوعی: تو مانند یک خسرو، که در جمع مردم کشته شدی، اکنون به چشمان دیگران زنده به نظر میرسی.
هوش مصنوعی: تو با لبهای عیسی نوای احیا را سرودی و معنای این سرود را بر تن صورت (ظاهر) زیبا پوشاندی.
هوش مصنوعی: همچنان که کسانی که دور و بر تو بودند، نمیدانستند که حال شاه تغییر کرده و وضعیت ملک نیز دگرگون شده است.
هوش مصنوعی: تو ای بزرگ دل، معجزههای شگفتانگیزی داری. هر کسی که از تو چیزی ندیده باشد، چگونه میتواند این را باور کند؟
هوش مصنوعی: ما هیچگاه از تو زیباییهایی را ندیده و نشنیدهایم، هرچند که بارها در دنیا سفر کرده و داستانها را شنیدهایم.
هوش مصنوعی: اگر کمال و هنر زینت انسانهاست، پس تو خود به کمال و هنر زینت میدهی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چگونه برخورم از وصل آن بت دلبر
که سوخت آتش هجرش دل مرا در بر
طمع کند که ز معشوق برخورد عاشق
بدین جهان نبود کار ازین مخالفتر
از آنکه عاشق نبود کسی که دل ندهد
[...]
فسانه گشت و کهن شد حدیثِ اسکندر
سخن نو آر که نو را حلاوتیست دگر
فسانهٔ کهن و کارنامهٔ به دروغ
به کار ناید رو در دروغ رنج مبر
حدیثِ آنکه سکندر کجا رسید و چه کرد
[...]
بنوبهار جوان شد جهان پیر ز سر
ز روی سبزه بر آورد شاخ نرگس سر
خزان جهان را عهد ار چه کرده بود کهن
بهار عهد جهان باز تازه کرد ز سر
هوا نشاند ببرگ شکوفه در، یاقوت
[...]
پلی شناس جهانرا و نو رسیده براو
مکن عمارت و بگذار و خوش ازو بگذر
کرا شنیدی و دیدی که مرگ دادامان
ز خاص و عام و بدو نیک و از صغیر و کبر
اگر هزار بمانی و گر هزار هزار
[...]
بفال سعد و خجسته زمان و نیک اختر
نشسته بودم یک شب بباغ وقت سحر
ز باختر شده پیدا سر طلایۀ روز
کشیده لشکر شب جوق جوق زس خاور
فلک چو بیضۀ عنبر نمود و انجم او
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.