روز یکشنبه دویم ماه ربیع الثانی سال یکهزار و سیصد و هشت بود که خدایگانم با همراهان چون جناب اجل ساعدالملک و نواب والانصرة الدوله و خانبابا خان قاجار و دیگران که هم بشمار بزرگان میرفتند در ارومی بخانه امیرالامرای آن سامان بمهمان آمدند و آن مرد کسی است که در نزد شاهنشاه اسلامیان پناه خلدالله ملکه و دولته آبروئی فراوان دارد و روزگار جوانی را در سایه درخت دولت بپیری رسانیده و بنام و لقب ویرا آقاخان امیر تومان خواندندی و در این روز میزبانی بسزا کرده چندان خوان خورش بیاراست که آنهمه بخوردند و هنوز بسا خوانهای بزرگ که همچنان برجای مانده بود پس از آنکه خوردنی برداشتند خدایگان ایده الله تعالی ببازی شطرنج پرداخت و من در گوشه بسرودن این ابیات مشغول شدم و مسوده آن را در آن حضرت برخواندم تا دوستانم برشکفتند و دشمنانم بشگیفتند. و آن این است
هزار باغ بدیدم من و هزار چمن
کز آن گشایش و نزهت نیافت خاطر من
بسی بگشتم خاک ری و دیار عراق
نیارمید دلم کو رمیده بد ز وطن
غریب بودن من در وطن شگفت نه زانک
غریب تر ز من آمد شعیب در مدین
غریب باشد آری به لجه در لؤلؤ
غریب باشد آری به بیشه در چندن
وطن نخواستم ایدر که در وطن ز دلم
سخن نبود کسی را مگر بوهم و به ظن
سرود شعر ز طبعم بخواستند آنان
که در دبستان ناخوانده ابجد و کلمن
سفر گزیدم ناچار از آن دیار که بود
چنین مسافرت ار ماندی چنان احسن
شنیده بودم کرمانشهان بخلد بود
مشابه از چمن سبز و چشمه روشن
شدم بدان سو و نگشود خاطرم که جهان
بچشم تنگدلان شد چو چشمه سوزن
از آن سپس بصفهان شدم کز آن سامان
صفای جان طلبم یافتم هلاکت تن
بدارالایمان رفتم مگر شوم آنجا
بکوی حضرت معصومه از قضا ایمن
چهار سال از آن تربت خجسته پاک
شنیدم آن نفسی را که مصطفی ز یمن
سپس برخصت آن بانوی حریم وجود
بطوف کوی رضا بر کمر زدم دامن
در آستان همایون آن امام مبین
دلم گرفت قرار و تنم گزید سکن
ز کیمیای خداوند کارگاه وجود
مرا فریشته شد طبع همچو اهریمن
چو سال و اندی ماندم در آن خجسته مکان
قضا تنم را بنمود دور از آن مامن
ز ملک طوسم افکند در ممالک روس
سپهر کژ حرکات و زمانه ریمن
شدم بخطه باورد و از بصر ماورد
همی فشاندم بر یاد آن حکیم ز من
حکیم انوری آن شاعر ابیوردی
که دستیار هنر بود و اوستاد سخن
فلک ندارد دیگر چنان حکیم بیاد
نه هیچ بیند چون او یکی بدانش وفن
خراب شد همه باورد و آن حکیم بزرگ
ز تن گسسته شدش روح و شد بدیده و سن
کنون بخیره بود نام شهر عشق آباد
که عشق را نبود هیچ ره در آن مسکن
کنام غولانستی و جای عفریتان
مقام دیوانستی و کاخ اهریمن
دوباره زین جازی شهر بادکوبه شدم
چو نقش سکه نشستم به سکه آهن
شبانه روزی در کشتی اندر آسودم
دلم چو کشتی بر روی آب کرده وطن
همی بدیدم در بادکوبه از کم و بیش
نشان دولت پیشینیان بسرو علن
فسوس خوردم ازیرا که دست دشمن دین
ز خسروان کهن دیدم آن بنای کهن
که را شکیب و توان تا بچشم خود بیند
گرفته جایگه دوستان، صف دشمن
بجای گوهر، سنگ و بجای شکر، زهر
بجای بلبل زاع و بجای کبک زغن
همی تو گوئی بر طاق کعبه بار دگر
نهاده پیکر عزی و لات و جبت و وثن
کجا که جامع اسلام گورخانه شدی
مرا چو گور شدی خانه، دل چو بیت حزن
بجای بانگ اذان و ترانه تهلیل
همی شنیدم آوای خاچ با ارغن
بجای آنکه درون مساجد از صلحا
صف جماعت بینم زده چو عقد پرن
بدیدمی بکنایس درون کشیشان را
بفرق برنس و افکنده خاچ در گردن
ز بسکه بیختم از مژه گوهر اندر خاک
ز بسکه ریختم از دیده اشک بر دامن
کریم بار خدا لطف کرد بر دل زار
خدای عزوجل رحم کرد بر دل من
ز بادکوبه رساندم بساحت تبریز
همی تو گوئی بیرون ز چاه شد بیژن
مگر زمانه همی خواست رنجهای مرا
دهد ز دست خداوند کار پاداشن
وزیر افخم با همت بزرگ منش
امیر اعظم با صولت هژبر افکن
سنان رمح بلندش نگاهبان ظفر
صریر کلک بدیعش خدایگان سخن
هم اوست تالی لقمان و ثانی یحیی
ز بیشی خرد و هم ز پاکی دامن
اگر ببودی لقمان امین دولت و دین
وگر ببودی یحیی معین شرع و سنن
خلاصه چون سوی تبریز آمدم رستم
هم از عقود مهالک هم از قیود محن
رسید بار دگر روزم از پی شب تار
دمید صبح دگر آفتابم از روزن
خدایگان فرشته فر هریمن کش
ز گردن دل پرمحنتم گشود رسن
نمود نازل بر من سکینه رحمت
بگوش جانم برخواند بانگ لاتحزن
همان تلطف دیدم من از امیر نظام
که دید از علی مرتضی اویس قرن
نماند آرزوئی در دلم مگر بدو روز
ز فضل خویش روا کرد و شد دلم روشن
چو التفات خداوند را چنین دیدم
فرا کشیدم از کبر بر زمین دامن
بر آن شدم که ببازوی جهد راست کنم
خمیده قامت این آسمان پیر کهن
سبک شمرد ترازوی چرخ سنگ مرا
از آن بسنگ شکستم سر کلوخ افکن
خدایگان سفری ساز کرد و خواست رهی
در آن رکاب ز گردون همی کند توسن
از آن سپس که لگدکوب همچو سبزه بدم
شدم سرافراز از همتش چو شاخ سمن
عنان عزمش بر سرکشی ملک کشید
که ملک شد چمن و خواجه همچو سرو چمن
بگشت ساحت ساوجبلاغ و در آن بوم
یکی دو روز بگسترد از کرم دامن
بگوش مدعیان داد گوشمال سخط
بسمع ملتجیان از امید راند سخن
بباغ چاکر دولت ازو دمید شجر
بقلب دشمن ملت از او رسید شجن
سپس بسوی ارومی عنان همت تاخت
که کشوری است به از ساحت ختا و ختن
بمرغزارش پیوسته دست فروردین
بریده از چمنش پنجه دی و بهمن
ز لاله بیخته بر فرش عنبرین گوهر
ز سبزه ریخته بر سطح زمردین لادن
یکی معاینه چون تخت خسرو پرویز
یکی علانیه چون زلف بانوی ارمن
هوای گاه خزانش بدیع تر ز ربیع
صفای برگ رزانش علاوه تر ز سمن
برهنه بید چو ترکی بدستش اندر تیغ
گسسته سبزه چو کردی به پیکرش جوشن
بگرد جوی درش سبزه ها دمیده ز نو
بسان مورچه لنگ در میان لگن
ز انگبین و لبن نهرها نگر گر زانک
بود بخلد یکی نهر از انگبین و لبن
کنار دریا گلها چو آن نقوش زرین
بگرد جدول و آیات مصحف ذوالمن
خیام اردو در آن چمن بعینه بود
نجوم ثابته بر سطح طارم روشن
دو خیمه بود هویدا در این خیام که چرخ
نموده سجده برایشان چو در بهار شمن
یکی چو مهر بلند و یکی چو بدر منیر
یکی بعقل مکان و یکی بجان مسکن
یکی بساط همایون حضرت اقدس
ولی عهد ملک آسمان فضل و منن
ملک مظفر دین شه که تف هیبت وی
کند چو دریا کوهی بود گر از آهن
دوم خجسته و فرخنده خر گهی که در آن
خدایگان اجل بر فراشته گردن
خلاصه چون با رومی مکان گزید امیر
مبارک آمد فالش در آن طلال و دمن
شدند خوشدل ازین مکرمت چه شیخ و چه شاب
شدند خرم ازین عاطفت چه مرد و چه زن
نخست چاکر دیرین دولت جاوید
امیر تومان آن نامدار شیر اوژن
سپهر مجد و مکارم جهان عقل و هنر
که چرخ خوانده بر احسان وجود وی احسن
کسیکه از اثر تیغ کژ و نیزه راست
دهد بقامت این چرخ کوژپشت شکن
کجا که عرصه گردان و گردنان باشد
کسی چو او نفرازد بمردمی گردن
بسنگ جودش چون خاک تیره زر عیار
بخاک کویش چون سنگریزه در عدن
بعقل و بینش و فکرت هم اوست جد و پدر
بفضل و دانش و حکمت هم اوست صهر و ختن
اگر چه از رخ او دوست شادمان لیکن
ز جان خصم برآرد مهابتش شیون
ز بسکه تنها جان یافتند از دم وی
تو گوئی او همه جان است و دیگران همه تن
به پیشباز خداوندم آمد از ره دور
به شکر و نعت و ثنایش گشود باب سخن
پی حصول مزیت نمود استدعا
که محفلش کند از خاکپای خود گلشن
خدایگان اجل عرض میر تومان را
همپذیرفت از فضل خود بوجه حسن
چو آفتاب بگردون درون خرگه وی
براند میر مهین از ره کرم توسن
امیر تومان چون از جمال میر اجل
بدید خانه اقبال خویش را روشن
بخوان چرخ بچربید خوان همت وی
که یافت کاسه اش از چشمه فلک روغن
ز خلد مائده آورد بر حواریون
و یا برامت موسی ز چرخ سلوی و من
خدایگان من ای آفتاب فتح و ظفر
که واقفی تو بهر راز و آگه از هر فن
بطوع رای تو طفل خیال پرورده
بمهر روی تو شبهای قدر آبستن
امیر را ز کمند تو نیست میل خلاص
غریب را بحضور تو نیست یاد وطن
اگر عروس توان گفت ملک گیتی را
خجسته تیغ درخشان تو است خشتامن
همان توانی کردن بدفع خصم ملک
که کرده با سپه قادسیه بوالمحجن
بداده من نفزائی که در ترازوی تو
هزار خروار آید سبکتر از یک من
بروزگار سزد منشی رسائل تو
عمید ملک بود یا نظام ملک حسن
بصدر با وزارت تو شمع انجمنی
دگر وزیران پروانها به پیرامن
تو نیکنامی و دانشوری و پخته کلام
نه چون دگر وزرا، شوخ چشم و خام سخن
بساکسان که بداندیش جان خلق بدند
دهان بستند اینک فسانه شان بدهن
چنانکه بر حسنک روزگار رفت و بماند
بزشت نامی بوسهل خواجه زوزن
تو بر خلاف کسان کز برهنه جامه برند
برهنگان را پوشی ز لطف پیراهن
گشوده مهر تو اندر زمانه پای فرج
بریده قهر تو در روزگار دست فتن
همیشه باش چو گل شاد و سرخ رو که رهی
بصد زبانت سرآید مدیحه چون سوسن
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در روز یکشنبه، دویم ماه ربیع الثانی سال 1308 هجری، نویسنده به مهمانی امیرالامرای ارومیه رفت که شخصیت محترمی در دربار شاهنشاه اسلامیان بود. در این مهمانی، نویسنده اشعاری را سرود که در آن به احساس غریبتی خود در وطن و سفرهایش به مکانهای مختلف اشاره کرده است. او در مسیر خود به کرمان، اصفهان و مشهد رفته و با یاد حکیم انوری، شاعر بزرگ، از بیمهری و دوری از وطن سخن میگوید. در نهایت، او به تبریز میرسد و از لطف و توجه امیر نظام بهرهمند میشود. در این سفر، نویسنده از زیباییهای طبیعت و همچنین از تلاشهای امیر تومان برای حفظ و گسترش قدرت ذکر میکند و او را ستایش مینماید. داستان با ابراز امیدواری به آینده و یادآوری نکات اخلاقی و فرهنگی به پایان میرسد.
هوش مصنوعی: در روز یکشنبه دوم ربیع الثانی سال ۱۳۰۸ هجری شمسی، آقابزرگانی مثل ساعدالملک، والیان و خانبابا خان قاجار به خانه امیرالمؤمنین در ارومی مهمان آمدند. این شخص یعنی امیرالمؤمنین در نزد شاهنشاه مقام ویژهای دارد و در دوران جوانی تحت حمایت دولت زندگی کرده است. او به آقاخان امیر تومان معروف است. در این روز، مهمانی باشکوهی برپا شده بود و غذاهای زیادی تهیه شده بود، بهطوریکه حتی بعد از صرف غذا، هنوز مقدار زیادی خوراک باقی مانده بود. بعد از صرف غذا، خدایگان مشغول به بازی شطرنج شدند و من هم در گوشهای مشغول سرودن شعر بودم. شعرم را برای آن بزرگوار خواندم که باعث خوشحالی دوستانم و شگفتی دشمنانم شد.
هوش مصنوعی: من هزار باغ و چمن زیبا را دیدم، اما هیچکدام نتوانستند دل و روحم را شاد کنند و آرامش بخشند.
هوش مصنوعی: من بارها به خاک ری و عراق سفر کردهام، اما دلم هیچگاه آرام نمیشود و همچنان دلتنگ وطنم هستم.
هوش مصنوعی: در وطن خود احساس غربت میکنم، اما این نکته جای تعجبی ندارد، زیرا شعیب نیز در مدین که جای او بود، احساس غربت بیشتری داشت.
هوش مصنوعی: غریب بودن در دل دریا چون الماس دور از مردم است و در میان جنگل نیز به نظر میرسد که نوعی تنهایی و غریبی وجود دارد.
هوش مصنوعی: من در وطن خود خواستهای نداشتم، زیرا در آنجا هیچکس جز خیال و تصور من با دلم سخن نمیگفت.
هوش مصنوعی: افرادی که در دبستان، هنوز الفبا و نوشتن را نیاموختهاند، از من خواستند که شعر بسرایم.
هوش مصنوعی: از سر اجبار از آن سرزمین سفر کردم، زیرا اگر در آن جا میماندم، اوضاع به همین منوال ادامه پیدا میکرد.
هوش مصنوعی: شنیده بودم که کرمانشاهان به زیبایی چمنهای سبز و چشمههای زلال شهرت دارد.
هوش مصنوعی: به آن سمت رفتم و از دل نتوانستم رها شوم، چرا که دنیا در نظر کسانی که تنگنظرند، مانند چشمهای کوچک و باریک به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: پس از آن به اصفهان رفتم، زیرا از آنجا آرامش روحی را جستجو میکردم و در این مسیر به فنا و زوال جسم خود پی بردم.
هوش مصنوعی: به جایگاه ایمان رفتم تا شاید در آنجا به کوی حضرت معصومه برسم و از قضا در امان باشم.
هوش مصنوعی: در این بیت به چهار سال از یک مکان مقدس اشاره شده است که در آن شخصیتی بزرگ و اکرم، نفسی را شنید که نشاندهندهی رحمت و برکت است. این نفس، نشاندهندهی یک ارتباط معنوی عمیق و الهامبخش است که از سرزمینی خاص به گوش میرسد.
هوش مصنوعی: سپس با اجازه آن بانوی مقدس و با احترامی که برای وجودش قائل هستم، به سوی کوی رضا رفتم و به خودم دامن زدم.
هوش مصنوعی: در مقابل آن امام بزرگوار قرار گرفتم، دل من از شدت شوق و بغض پر شده و بدنم از احساسات درونی به تپش افتاده است.
هوش مصنوعی: با لطف و معجزهی الهی، در کارگاه وجود من، طبیعت و روح من به شکلی شگفتانگیز و خلاق شکل گرفته است، بهگونهای که گویی زور و قدرتی اهریمنی در آن نهفته است.
هوش مصنوعی: وقتی بیش از یک سال در آن محل خوشایند ماندم، سرنوشت بدنم را دور از آنجا نشان داد.
هوش مصنوعی: من از سرزمین طوس هستم و به سرزمینهای روس افکنده شدهام، جایی که تحولات زمانه و خرافات آسمان بر سرنوشتها اثر میگذارند.
هوش مصنوعی: من دچار خطای باور شدم و از دیدگاه خود دور افتادم. همواره یاد آن حکیم را در ذهن خود به تصویر میکشم و احساساتم را بر آن متمرکز میکنم.
هوش مصنوعی: حکیم انوری، شاعری معروف از ابیورد است که در هنر و سخنوری بسیار ماهر و استاد بشمار میرود.
هوش مصنوعی: دیگر در دنیا هیچ فردی مانند آن حکیم وجود ندارد که او را به خاطر علم و مهارتش به یاد آوریم و کسی مانند او را نمیتوان دید.
هوش مصنوعی: همه اعتقادات و باورهایم خراب شد و آن حکیم بزرگ که روحش از بدنش جدا شد، به چشمان من نمایان شد و به حقیقت پیوست.
هوش مصنوعی: اکنون نام شهر عشق آباد به خوبی شناخته شده است، اما در این شهر هیچ راهی به سوی عشق وجود ندارد و عشق در آنجا سکنی ندارد.
هوش مصنوعی: جایی که غولها زندگی میکنند و محل سکنای عفریتهاست، در آنجا دیوان حضور دارند و کاخ شیطان قرار دارد.
هوش مصنوعی: من دوباره به شهر بادکوبه بازگشتم و مثل نقش یک سکه، بر روی سکهای آهنی نشستم.
هوش مصنوعی: در تمام ساعات شبانهروز، در درون کشتی آرامش یافتم؛ دلم مانند کشتیای است که بر روی آب، سرزمین خود را ترک کرده است.
هوش مصنوعی: در بادکوبه، نشانههای فراوانی از قدرت و عظمت حکام گذشته را مشاهده میکردم، چه کم و چه زیاد.
هوش مصنوعی: من از اینکه دست دشمنان دین به ویرانی آثار بزرگانی کهن واداشته، بسیار افسوس خوردم.
هوش مصنوعی: کیست که بتواند صبر کند و قدرت داشته باشد تا با چشمان خود ببیند که جایگاه دوستانش چقدر محکم و با ثبات است، در حالی که دشمنان در صف هستند؟
هوش مصنوعی: به جای جواهر، سنگ قرار گرفته و به جای شکر، زهر موجود است. به جای بلبل، پرندهای غمگین و به جای کبک، پرندهای زشت و نامطلوب وجود دارد.
هوش مصنوعی: تو میگویی که بار دیگر آنچنان که در گذشته بود، تصویر و جسم نیکنامیهای جبت و لات و عزی را بر طاق کعبه قرار دادهاند.
هوش مصنوعی: جایی که محل تجمع مسلمانان تبدیل به گورستان شده است، قلب من همانند یک خانه غم و اندوه شده است.
هوش مصنوعی: به جای صدای اذان و آهنگ تهلیل، صدای حزین و غمگینی را میشنوم.
هوش مصنوعی: به جای اینکه در مسجدها افرادی درستکار و با صف جمع شوند، فقط صدای زنگها و سر و صداهای دیگر را میشنوم.
هوش مصنوعی: من در دل کشیشان دیدم که با تفاوتهایی در رفتار و ظاهرشان، نشانههای مذهبی را بر گردن آویزان کردهاند.
هوش مصنوعی: چون آنقدر اشک از چشمانم ریختم و مرواردی که در دلم بود به زمین افتاد، دیگر نگران از دست دادن آن نیستم.
هوش مصنوعی: خداوند بزرگ و مهربان بر دل زار من رحم کرد و لطفی به من نازل کرد.
هوش مصنوعی: از بادکوبه به تبریز آوردم و تو گویی بیژن از چاه بیرون آمده است.
هوش مصنوعی: شاید زمانه به این دلیل به من سختیها میدهد که از جانب خداوند، پاداشی برایم در نظر گرفته شده است.
هوش مصنوعی: وزیر با شخصیت بزرگ و با تدبیر، در کنار امیری بزرگ و قدرتمند که به راحتی میتواند حریفان را از میدان به در کند، قرار دارد.
هوش مصنوعی: نیزه بلند او نگهبان پیروزی است و صدای قلم هنرمندانهاش، خداوندان سخن را تحت تاثیر قرار میدهد.
هوش مصنوعی: او همان کسی است که شبیه لقمان در حکمت و مانند یحیی در دانش و فهم است، و همچنین از پاکدامنی برخوردار است.
هوش مصنوعی: اگر لقمان در حکمت و دیانت زندگی میکرد و یحیی به عنوان حافظ قوانین و آداب موجود بود، چه تأثیری بر جامعه میگذاشتند.
هوش مصنوعی: به طور خلاصه، وقتی به تبریز رسیدم، رستم نیز به واسطه مشکلات و چالشهای زندگی به سوی من آمد.
هوش مصنوعی: صبح دوباره از راه رسید و شب تار گذشته را پشت سر گذاشتم. اکنون نور آفتاب از پنجره به درون میتابد.
هوش مصنوعی: خداوند، فرشتهای را فرستاد که با قدرت خود، از گردن دل پر از درد و مشکل من، رهایی بخشید و بندها را گشود.
هوش مصنوعی: سکینته رحمت به من الهام شد و در جانم طنینانداز شد که نگران نباش.
هوش مصنوعی: من از محبت و مهربانی امیر نظام آگاه شدم، همانطور که او از علی مرتضی و اویس قرن آگاه بود.
هوش مصنوعی: دیگر هیچ آرزویی در دل من باقی نمانده جز اینکه خداوند با بخشش خود، دل مرا روشن کند.
هوش مصنوعی: وقتی که توجه خداوند را اینگونه مشاهده کردم، از بزرگی و تکبر خود را کنار کشیدم و از زمین دامن زدم.
هوش مصنوعی: تصمیم گرفتم تا با تلاش و کوشش، به این آسمان قدیمی و خمیدهای که به نظر میرسد بسیار کهن و فرسوده است، قوت و استحکام ببخشم.
هوش مصنوعی: من به خاطر وزن کم و بیارزش بودن سنگی که داشتم، احساس ناامیدی میکنم و این احساس مرا به زمین زده است.
هوش مصنوعی: خداوند تصمیم به سفر گرفت و خواست تا راهی را در این سفر بیافریند که در آن، اسب روانه شود و از سپهر به سوی زمین حرکت کند.
هوش مصنوعی: بعد از اینکه مانند سبزه زیر پا رفته شدم، به خاطر ارادهام همچون شاخه سمن (سدر) بر افراشتم.
هوش مصنوعی: عزم قوی او باعث شد که سرزمین به جایی زیبا و سرسبز تبدیل شود و مانند سرو که در وسط چمن ایستاده، فردی بزرگ و با وقار در آنجا قرار گیرد.
هوش مصنوعی: در منطقهی ساوجبلاغ، زمین را چند روزی با مهربانی و لطف خود وسیع و گسترده کردم.
هوش مصنوعی: به گوش مدعیان، پیامی را منتقل کن که مستحق تنبیهند و سخنی را که به امید رنجاندن ملتجیان میگوید، بشنوند.
هوش مصنوعی: در باغی که خدمتگزار دولت بود، درختی به سرسبزی و رونق رسید و از دل دشمنان ملت، غم و اندوهی پدید آمد.
هوش مصنوعی: سپس به سمت ارومیه حرکت کرد که این منطقه از ختا و ختن بسیار بهتر است.
هوش مصنوعی: در دشت و مرغزار، همیشه بهار از چمنها با دستانش دور است و زمستان و دی و بهمن به آنجا نفوذ کردهاند.
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر به زیبایی و شکوه طبیعت اشاره میکند. او از گل لالهای سخن میگوید که بر فرش خوشبو و زیبا قرار دارد و همچنین از سبزهای میگوید که بر سطحی هم مانند زمرد درخشان و زیبا گسترده شده است. این توصیفها نشاندهنده زیبایی و خنکای بهار و سرزندگی طبیعت هستند.
هوش مصنوعی: این بیت به زیبایی و جذابیت دو چیز اشاره دارد. یکی از آنها به زیبایی و شکوه تخت خسرو پرویز اشاره میکند که نماد قدرت و عظمت است و دیگری به زیبایی و ظرافت زلف یک بانوی ارمنی که نماد عشق و محبت است. به طور کلی، تصویر دو نوع زیبایی را بهطور همزمان توصیف میکند: یکی رسمی و با ارزش، و دیگری عاشقانه و دلنشین.
هوش مصنوعی: گاهی اوقات هوای پاییز زیباتر از بهار است و طراوت برگهای آن از عطر گلها بیشتر به چشم میآید.
هوش مصنوعی: درخت بید مانند ترکی که به دستش تیغی گسسته باشد، برهنه است. سبزهای که بر روی بدنش قرار دارد، مانند زره است و او را پوشانده است.
هوش مصنوعی: در اطراف جوی، سبزههای تازهای روییده است، مانند مورچهای که با لنگلنگی در وسط ظرفی حرکت میکند.
هوش مصنوعی: به نهرهای عسل و شیر بنگر، اگر یکی از آنها تنها از عسل و شیر پر شده باشد، نشاندهندهی سخاوت است.
هوش مصنوعی: در کنار دریا، گلها مانند نقشهای طلایی در دور جدول و آیات کتاب مقدس جلوهگری میکنند.
هوش مصنوعی: در آن چمن، خیام به وضوح روشنایی ستارههای ثابت را بر روی سطحی نورانی مشاهده میکند.
هوش مصنوعی: در این عالم، دو خیمه از وجود بهوضوح نمایان است که مانند بهار، گردونه روزگار به آنان احترام میگذارد و سجده میکند.
هوش مصنوعی: یکی مانند خورشید بلند و دیگری چون ماه درخشان است. یکی در عقل و دانایی است و دیگری در روح و جان سکونت دارد.
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره به برپایی جشن و مراسمی برای ولی عهدی است که به مقام و عظمت آسمانی و فضیلتها و نعمتهای خود مشهور است. به عبارت دیگر، این رویداد نشاندهندهی جایگاه بلند و مهم ولیعهد در میان ملت و در آسمانهاست.
هوش مصنوعی: شاه مظفر دین، چنان قدرت و هیبت دارد که اگر بخواهد، مانند دریایی میتواند کوهها را به زانو درآورد، حتی اگر آن کوهها از آهن باشند.
هوش مصنوعی: دومین روز خوش و نیکو روزی است که در آن سرنوشت و مقدر الهی بر سر جامعه یا فردی حاکم است و بر عدم توانایی در مقابله با آن تأکید میشود.
هوش مصنوعی: خلاصه اینکه وقتی که با رومی در جایی اقامت گزید، امیر مبارک در آنجا به سراغ او آمد و پیشگوییاش را بیان کرد.
هوش مصنوعی: به خاطر این نیکی و مهربانی، هم مردان و هم زنان، چه جوان و چه پیر، شاد و خوشحال شدند.
هوش مصنوعی: من ابتدا خدمتگزار قدیمی و همیشگی امیر بزرگ و معروفی هستم که نامش با قدرت و شجاعت گره خورده است.
هوش مصنوعی: آسمان بزرگواری و خوبیها، عقل و هنر را با هم دارد و چرخ فلک به خاطر نیکیهای او، خوشترین وضعیت را رقم زده است.
هوش مصنوعی: کسی که از ضربههای ناهموار و نیزههای راست تحمل کند، به قامت این دنیا که شبیه به کمر کج است، آسیب میزند.
هوش مصنوعی: در جایی که میدان نبرد و جنگجویان وجود دارد، هیچکس نمیتواند مانند او بر مردم فخر فروشد.
هوش مصنوعی: جود او (بخشش و generosity او) به اندازهای است که مانند خاک تیره به نظر میرسد، و همچون سنگریزهها در بهشت، از آنجا که به پایگاه او (محل او) تعلق دارد.
هوش مصنوعی: با عقل و درک و تیزهوشی، اوست که نیا و پدر به خاطر فضل و دانش و حکمت هم اوست. او همسر و خویشاوند است.
هوش مصنوعی: اگرچه از زیبایی چهرهٔ دوست خوشحال و خرسندم، اما حس ترس از دشمن باعث میشود که از جانم فریاد بزنم.
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه از نفس او جان تازهای یافتهاند، گویی او خود همه جانهاست و دیگران فقط جسمهایی هستند.
هوش مصنوعی: با شوق و عشق به سمت پروردگارم آمدم، از دور دست، و در ستایش و وصف او، زبانم به سخن گشود.
هوش مصنوعی: برای بدست آوردن برتری و مقام، درخواست میکند که محفل او به اندازهای زیبا و دلنشین شود که مانند باغی از خاک پای او باشد.
هوش مصنوعی: خداوند به خاطر لطف و احسان خود، مرگ را به عنوان یک واقعیت پذیرفت که به خوبی و زیبایی در زندگی انسانها نمایان شود.
هوش مصنوعی: همچون آفتابی که در آسمان میدرخشد، بزرگی او به قدری است که از نیکویی و بخشندگیاش همچون مادیانی خوشتاز بر میخیزد.
هوش مصنوعی: امیر تومان زمانی که زیبایی میر اجل را مشاهده کرد، سرنوشت و تقدیر خود را درخشان یافت.
هوش مصنوعی: بیا تا به تلاش و کوشش بپردازیم، زیرا ستارهها به ما توفیق دادهاند که از چشمه آسمان نیکی و برکت دریافت کنیم.
هوش مصنوعی: خداوند به حواریون سفرهای از بهشت فرستاد و به موسی هم از آسمان مَنّ و سالوادی داد. من هم از آن نعمتها بهرهمند هستم.
هوش مصنوعی: ای خدای من، ای خورشید پیروزی و غلبه، تو از تمامی اسرار و دانشهای مختلف آگاهی داری.
هوش مصنوعی: با میل و اراده تو، کودک خیال که به زیبایی چهرهات وابسته است، در شبهای قدر آماده و در انتظار است.
هوش مصنوعی: امیر به دام تو گرفتار است و به فکر آزادی نیست، و غریب نیز در حضور تو، به یاد وطن خود نمیافتد.
هوش مصنوعی: اگر عروس به خوبی صحبت کند، به راستی تیغ درخشان تو، خوشبختی و زیبایی دنیای زیرین را به نمایش میگذارد.
هوش مصنوعی: توانایی تو، در برابر دشمنان، همانند نیرویی است که سپاه قادسیه را با قدرتی بسیار تحت فرمان خود قرار داده است.
هوش مصنوعی: به من قدرتی عطا کن که در میزان تو، هزاران خروار از یک من سبکتر به نظر بیاید.
هوش مصنوعی: در آن زمان، شایسته بود که نویسندهی نامهها، شخصی معتبر و توانمند همچون عمید یا نظام ملک حسن باشد.
هوش مصنوعی: این بیت به بیان این معنا میپردازد که در کنار مقام و وزارتی که در اختیار داری، دلایل و نشانههای دیگر نیز وجود دارد که به طور خاص به برداشت و پشتیبانی دیگر وزرا از تو اشاره میکند. به عبارتی، در میان همکاران و همراهانت، تو مانند شمعی هستی که دیگران به دور آن جمع شدهاند و از نور و گرمای تو بهرهمند میشوند.
هوش مصنوعی: تو فردی با نام نیک و دانشمند هستی و سخنهایت سنجیده و حکیمانه است، نه مانند دیگر وزرا که چشمان بازی دارند و بیپروایی میکنند.
هوش مصنوعی: بسیاری از افرادی که بدبین هستند و به جان مردم آسیب میزنند، دهانشان بسته شده و دیگر نمیتوانند سخن بگویند. اکنون داستان آنها در دهان دیگران نقل میشود.
هوش مصنوعی: زمانه بر حسنک چنان گذشت که نامش برای همیشه در تاریخ ماند، همچون نام بوسهل خواجه زوزن.
هوش مصنوعی: تو برخلاف افرادی که در حضور برهنگان لباس میپوشند، به لطف و بخشش خود برهنگان را با پیراهن میپوشانی.
هوش مصنوعی: عشق و محبت تو در این دنیا بر دلها گشوده شده و موجب برآشفتگی و جدایی از قهر و خشم تو در روزگار درگیریها و آشفتگیهاست.
هوش مصنوعی: همیشه شاد و خوشحال باش و مانند گلی زیبا و سرخ رنگ باش. کلامت مانند سوسن، شعر و ستایش را به دیگران منتقل میکند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.