بهر قتلم یک نفس بس نرگس جانانه را
شعله ای کافی بود بال و پر پروانه را
خون تراوش می کند از چاک های سینه ام
طفل اشکم باز گم کرد است راه خانه را
مردم چشمم کنند از دل به سوی دیده اشک
همچو موری کو بسوی خانه آرد دانه را
من مسلمان نیستم گبرم ولی از بیم خلق
میفروزم در درون خانه آتش خانه را
تکیه بر دیوار نتوانم نمود از بس که دل
تا فتد از آه آتش بار این ویرانه را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از شدت درد و رنجی که در دل دارد سخن میگوید. او به شدت از غم و اندوه مظلومیت خود و دلتنگی برای معشوقش رنج میبرد و نقش عشق را در زندگیاش تصویر میکند. شاعر به تخریب روحی و جسمی خود اشاره میکند و احساس تنهایی و ناامیدی را به تصویر میکشد. همچنین، بر دشمنی و ترس از جامعه اشاره میکند که باعث میشود حتی درونیترین احساسات خود را پنهان کند. به طور کلی، شعر حالتی از عذاب و درد عاشقانه را به تصویر میکشد.
هوش مصنوعی: برای کشتن من تنها یک نفس کافی بود، همان طور که یک شعله برای پر و بال یک پروانه کافی است.
هوش مصنوعی: دلم ز درد و اندوه پر است و احساس میکنم که درونم پر از غم و حسرت است؛ انگار که اشکهایم مانند یک کودک گم شدهاند و راه بازگشت به آرامش و شادی را نمیدانند.
هوش مصنوعی: مردم به چشمانم نگاه میکنند و من از دل به سوی آنها اشک میریزیم، مانند یک موری که به سوی خانهاش دانه میبرد.
هوش مصنوعی: من مسلمان نیستم و گبر (آتشپرست) هستم، اما به خاطر ترس از مردم، آتش درون خانهام را پنهان میکنم.
هوش مصنوعی: نمیتوانم به دیوار تکیه کنم چون قلبم از شدت غم و ناراحتی دچار آتشسوزی شده و این ویرانه را میسوزاند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای هوای تو شده مقصود هر فرزانه را
چرخ با مهر تو خویشی داده هر بیگانه را
صورتی شاهانه داری ، سیرتی در خورد آن
سیرت شاهانه باید صورت شاهانه را
نکته ای ز الفاظ تو ابکم کند گوینده را
[...]
باز دل گم گشت در کویت من دیوانه را
از کجا کردم نگاه آن شکل قلاشانه را
گاه گاه، ای باد، کانجاهات می افتد گذر
ز آشنایان کهن یادی ده آن بیگانه را
هر شب از هر سوی در می آیدم در دل خیال
[...]
محتسب گوید: که بشکن، ساغر و پیمانه را
غالباً دیوانه می داند، من فرزانه را
بشکنم صد عهد و پیمان، نشکنم پیمانه را
این قدر تمیز هست، آخر من دیوانه را
گو چو بنیادم می و معشوق ویران کردهاند
[...]
میکشد عشق تو سوی خود دل دیوانه را
هست سوزی کو به شمعی میکشد پروانه را
سیل چشمم رفت و ویران کرد بنیاد دلم
چون ز درد و غم نگه دارم من این ویرانه را
میل خالت دارم و اندیشهام از زلف توست
[...]
رخنه کردی دل به قصد جان من دیوانه را
دزد آری بهر کالا می شکافد خانه را
تخم مهر خال او در دل میفکن ای رقیب
بیش ازین ضایع مکن در سنگ خارا دانه را
خیز گو مشاطه کاندر زلف مشکینت نماند
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.