چون گرم گریه کردم چشم گهرفشان را
انداختم به ساحل چون موج آسمان را
ترسم زننگ ننهد دیگر بر آستان پا
ورنه به بوسه زحمت میدادم آستان را
تا زودتر بسوزی ای برق آه او را
چون عندلیب از خس میسازم آشیان را
گر بودی از سگانش امید التفاتی
کی بود تاب بودن در سینه استخوان را
جان را نبود قوت کز سینه تا لب آید
از چاک سینه صد در بررخ گشوده جان را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به احساس عمیق عشق و درد ناشی از آن اشاره دارد. شاعر با شدت گریه و اشک، احساسات خود را ابراز میکند و به تصویر ساحلی که در آن غم و اندوه موج میزند، اشاره میکند. او نگرانی از اینکه عشقش نتواند بر درگاه عشق بماند و از بوسهاش محروم بماند، دارد. شاعر به شدت در آرزوی وصال و عشق است و در عین حال از ناکامی در این زمینه مینالد. او به زیبایی و نازکدلی خود اشاره میکند و بیان میدارد که برای عشقش چه فداکاریهایی میکند، حتی اگر نتیجهاش درد و رنج باشد. هذه شاعر در نهایت به ناتوانی خود در بیان احساسات اشاره میکند و نشان میدهد که حتی جانش نیز از این وضعیت طاقتفرسا خسته شده است.
هوش مصنوعی: در حین اینکه با شدت گریه میکردم، چشمانم را به سمت ساحل انداختم که مانند امواج آسمان در حال حرکت بود.
هوش مصنوعی: نگرانی من این است که دیگر نتوانم به پای درگاه کسی برسم و به همین دلیل، با بوسهای که بر آن درگاه میزدم، خود را به زحمت میانداختم.
هوش مصنوعی: برای اینکه سریعتر بسوزی، ای برق، آه او را، من مانند بلبل، آشیانهام را از خس و خاشاک میسازم.
هوش مصنوعی: اگر از سگها امید توجهی بود، آیا میتوانست تاب تحمل وجود استخوان را در سینه داشته باشد؟
هوش مصنوعی: جان من به حدی ضعیف است که نمیتواند از سینهام خارج شود و به لبهایم برسد، در حالی که درد و غم در دل من به شدت وجود دارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای میرآب بگشا آن چشمه روان را
تا چشمها گشاید ز اشکوفه بوستان را
آب حیات لطفت در ظلمت دو چشم است
زان مردمک چو دریا کردست دیدگان را
هرگز کسی نرقصد تا لطف تو نبیند
[...]
گفتی ز دل برون کن غمهای بیکران را
تو پیش چشم و آنگه جای گله زبان را
تا دل ز من ببردی از ناله شب نخفتم
ای دزد، بشنو آخر فریاد پاسبان را
بگذشت از نهایت بی خوابی من، آری
[...]
گر عاشقی فدا کن در ره عشق جان را
دانم که این دلیری نبود چو تو جبان را
خود چون تو بی بصارت نکند چنین تجارت
زیرا که آن حرارت نبود فسردگان را
ای شیخ گربه زاهد وز بهر نان مجاهد
[...]
ای چشم تو کشیده، ابروی چون کمان را
تیری که میگشایی، از ما طلب نشان را
آن دم که تیر غمزه، بر بیدلان گشایی
مرغ از هوا در آید، از بهر جان فشان را
من در میان جانت، چون نی کمر ببستم
[...]
از هر که گلبن بینند روی جان را
پنهان کجا توان کرد خورشید آسمانرا
اعیان ثابته هست اسمای حضرت حق
دیدم همه مسماست کردم عیان عیان را
روحی دمید در تن گفت او نفخته فیه
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.