گنجور

 
ابوالحسن فراهانی

اگر سوسن صفت بودی زبانی در دهان گل

کسی نشنیدی الا وصف رویش از زبان گل

ندیدم در زمان او کسی را با دل خرم

اگرچه از برای خرمی باشد زمان گل

نه از شوخی رودهر دم به گلزار دگر یارم

حدیث بینوایی می کند خاطر نشان گل

گلستان جهان را در میان غنچه گل باشد

گلستان رخ او غنچه دارد در میان گل

تفاوت از زمین تا آسمان است ارتوانی دید

میان آفتاب چهره ی یار و میان گل

جهان را اعتباری نیست زآن روز بد و نیکش

نه رو در هم کشم چون غنچه نه خندم به سان گل

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
قطران تبریزی

خروشانست شب تا روز بلبل بر کران گل

تو گوئی بوستان کرده است او را پاسبان گل

سرشک ژاله شبگیران نشسته در میان گل

تو پنداری که دندانست رسته در دهان گل

ببین بر گل فروغ می ببین بر می نشان گل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه