بحمدالله که در قتلم تعلل کرد گیسویش
به خون من نشد آلوده دیوار و در کویش
شب خود را به زلفش می کنم نسبت وزین غافل
که روزی همچو رویش دارد از پی زلف هندویش
به قصد کشتنم ترکان مژگانش صف اندر صف
به چشمش اقتدا کردند در محراب ابرویش
عجب نبود اگر از جلوه بر چشمم نمک پاشد
به آب دیده پروردم نهال قد دلجویش
به زلفش کی دهم دل گرنه رویش در میان بینم
دل من می برد زلفش به جانب داری رویش
بر یزای دیده اشک و خاک کویش را به حالش کن
که از خونم بسی بهتر بود خاک سر کویش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به عشق و زیبایی معشوقهاش اشاره میکند. او از غم و حسرت ناشی از عشق میگوید و اینکه تا چه حد زیبایی معشوقهاش تاثیرگذار و دلرباست. شاعر در این متن ابراز میدارد که اگرچه شاید از عشق و زلف معشوقش ناراحت باشد، اما در عین حال دلش را به زیبایی و عشقت معشوقهاش میسپارد. او از اشک و غم خود بر سر خاک کوی معشوقهاش سخن میگوید و به نوعی عشق و فراق را با وجود درد و رنجش، زیبایی و ارزشمند میشمارد.
هوش مصنوعی: خوشبختانه، در کشتن من تأخیر کردند و موهای او به خون من آلوده نشد، نه دیوار و نه در ورودی خانهاش.
هوش مصنوعی: در شب، خودم را به زلفش میسپارم و از کسی غافل هستم که روزی مانند چهرهاش از زلف هندیاش برخوردار است.
هوش مصنوعی: در نیت کشتنم، مژگان زیبای او در صفی منظم به روشنی چشمانش راه میرفتند و در برابر ابروهایش مانند نمازگزاران در محراب ایستاده بودند.
هوش مصنوعی: تعجبی ندارد که از زیبایی او، اشک شوق از چشمانم بریزد چون که من با عشق و محبت، درختی از محبت او را پرورش دادهام.
هوش مصنوعی: من چگونه میتوانم دل خود را به زلف او بسپارم، در حالی که تنها در میان چهرهاش را میبینم؟ دل من را زلفش به سمت خود میکشاند، در حالی که چهرهاش به من نگریسته است.
هوش مصنوعی: به خاطر اشکها و خاک سرزمین محبوبش، حال او را دگرگون کن، زیرا خاک آن جا برای من از خونم بسیار ارزشمندتر است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دل من دست بازی می کند هر لحظه با مویش
معاذالله که گر ناگه ببیند چشم بدخویش
گهی کز در برون آید به عیاری و رعنایی
زهی تاراج جان و دل به هر سو کاوفتد هویش
گرفته آتش اندر جان و می سوزد همه مستی
[...]
از آن چون شمع میسوزد دلم در شام گیسویش
که جانها سجده میآرند در محراب ابرویش
سواد خال او دارم به جای نور در دیده
مباد از چشم من خالی، خیال خال هندویش
صبا میبرد با ضعفی قوی پیغام ما امشب
[...]
مرا از روی هر دلبر تجلی میکند رویش
نه از یکسوش می بینم که میبینم ز هر سویش
کشد هر دم مرا سویی کمند زلف مه رویی
که اندر هر سر موئی نمیبینم بجز مویش
ندانم چشم جادویش چو افسون خواند بر چشمم
[...]
نمیخواهد که دست کس رسد بر طاق ابرویش
بود پیوسته آن ابرو بلند از تندی خویش
چنین در خاک و خون افتاده ام مگذرا ای همدم
که میترسم بخون من کشد تهمت سگ کویش
پی تسکین دل خواهم نشینم پهلویش لیکن
[...]
بکویش می روم بهر تماشای مه رویش
تماشاییست از رسواییم امروز در کویش
ندارم تاب تیر غمزهای آن کمان ابرو
مگر سویم بتندی ننگرد تا بنگرم سویش
چه حاجت با رقیبان دگر در منع من او را
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.