نسبتی محراب ابرو را به هر محراب نیست
آن چه در دل و آنچه در گل جا کند یک باب نیست
بایدم محنت کشید و از سبب خاموش بود
عالم عشق ست اینجا عالم اسباب نیست
از ملاقات صبا با زلف او چون زلف او
تا به کی بر خویش پیچم بیش از اینم تاب نیست
ما بروی شادمانی ای فلک دربسته ایم
گر متاعت این بود مگشا که اینجا باب نیست
این منم یارب که می بینم رخش را بی نقاب
ای خوشا بختی که من دارم اگر در خواب نیست
تا به چشم آمد ز دل با اشک رنگ خون نماند
سیم را رنگی که در آتش بود در آب نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و احساسات عمیق انسانی است. شاعر به تمایز عشق حقیقی از دیگر احساسات اشاره میکند و بیان میکند که در دنیای عشق، مشکلات و رنجها لازم است. او از زیبایی زلف محبوبش و شوق دیدار صحبت میکند و به چالشهایی که در این مسیر قرار دارد، اذعان میکند. همچنین شاعر از شادمانی خود در عالم عشق سخن میگوید و به خوشبختیاش حتی در خواب اشاره میکند. در نهایت، او به معنای عمیق و درونی احساساتش تأکید میکند و به زیباییهای عشق واقعی اشاره دارد.
هوش مصنوعی: محراب ابرو زیبایی خاصی دارد که با هیچ محراب دیگری قابل مقایسه نیست. احساسی که در دل ما به وجود میآورد و زیباییای که در چهره ارائه میدهد، منحصر به فرد است و هیچ چیز دیگری نمیتواند مانند آن جایگاهی در دل داشته باشد.
هوش مصنوعی: باید در این دنیا سختیها را تحمل کرد و از دلایل و علل بیخبر بود، زیرا اینجا دنیای عشق است و نه دنیای اسباب و علل.
هوش مصنوعی: برای ملاقات با نسیم صبحگاه و زلف او، دیگر نمیتوانم بیشتر از این در درگیری با آن زلفها خود را پیچیده کنم؛ دیگر توان ادامه این وضعیت را ندارم.
هوش مصنوعی: ما به خوشحالی روی آوردهایم، ای سرنوشت بسته؛ اگر خوشحالیهایی برای ما مقدر است، پس دری را باز کن، چرا که اینجا جایی برای شادی نیست.
هوش مصنوعی: این منم ای خدای بزرگ که چهره محبوبم را بی هیچ پوششی میبینم. چه خوشبختم که چنین حالتی دارم، اگر این دیدن واقعی باشد و در خواب نباشم.
هوش مصنوعی: زمانی که احساسات عمیق از دل به چشم میآیند، اشکها که همانند خون به رنگ میشوند، دیگر هیچ رنگی از سیمی که در آتش بوده، در آب پیدا نمیشود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چون خوی او عنبر سارا و مشک ناب نیست
با سنان و نیزه او اژدها را تاب نیست
آفتاب و ماه را با طلعت او تاب نیست
چون حدیث او بپاکی لؤلؤ خوشاب نیست
کوه آهن باشرار تیغ او جر آب نیست
[...]
جمع باشید ای حریفان زانک وقت خواب نیست
هر حریفی کو بخسبد والله از اصحاب نیست
روی بستان را نبیند راه بستان گم کند
هر که او گردان و نالان شیوه دولاب نیست
ای بجسته کام دل اندر جهان آب و گل
[...]
خم تهی گشت و هنوزم جان ز می سیراب نیست
خون تو هست آخر، ای دل، گر شراب ناب نیست
ناله زنجیر مجنون ارغنون عاشقانست
ذوق آن اندازه گوش اولواالالباب نیست
عشق خصم من بس ست، ای چرخ، تو زحمت مکش
[...]
زلف هندوی تو در تابست و ما را تاب نیست
چشم جادوی تو در خوابست و ما را خواب نیست
با لبت گر باده لاف جانفزائی می زند
پیش ما روشن شد این ساعت که او را آب نیست
نرگست در طاق ابرو از چه خفتد بی خبر
[...]
چشم من گوش خیالت دارد، اما خواب نیست
هست جان را، عزم پا بوست ولی، اسباب نیست
دیده را هر شب خیالت میشود مهمان، ولی
دیده را اسباب مهمان در میان جز آب نیست
رویت آمد، قبله دل ابروت، محراب جان
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.