تار زلفت گر چو بخت تار با ما یار نیست
یک گره کمتر به دور افکن دلم دشوار نیست
میکنی دانسته گرمی تا بسوزم سینه را
گرمی خورشید بهر سوختن در کار نیست
من کجا و آرزوی سایه ی دیوار او
آفتاب عالم آرا را در آنجا بار نیست
ای که گویی یار هست اندر پی آزار تو
منت آزار بر جان است اگر بیزار نیست
خار مژگان بسته بر گلهای اشکم راه را
صبر باشد چارهام چون هیچ گل بیخار نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد و رنج عشق سخن میگوید. او اشاره دارد که اگر زلف عشق تار و بینظم باشد، نباید انتظار خوشبختی داشته باشد. همچنین، بیان میکند که با وجود سختیهایی که عشق به او تحمیل میکند، همچنان رنج و عشق از هم تفکیکپذیر نیستند. شاعر به نوعی ناامیدی اشاره دارد و میگوید که آرزوی سایهای کوچک مانند دیوار را هم نمیتواند داشته باشد. در نهایت، به سختیهای عشق و دوری از معشوق اشاره میکند و تأکید میکند که صبر تنها راهحل اوست، چرا که در عشق بدون چالش، زندگی وجود ندارد.
هوش مصنوعی: اگر تار زلفت مانند بخت پرغصهام با من همراه نیست، تنها یک گره کمتر به دور دل من بینداز که برایش کار سختی نیست.
هوش مصنوعی: تو با آگاهی و عمد خودت باعث میشوی که سینهام بسوزد؛ زیرا گرمای خورشید برای سوزاندن من نیازی ندارد.
هوش مصنوعی: من کجا و آرزوی سایه دیوار او! آفتاب روشنیبخش عالم، در آنجا جایگاهی ندارد.
هوش مصنوعی: ای کسی که میگویی دوستت به دنبال آزار توست، باید بدانی که تحمل آزار بر جان سخت است، اگر واقعا از آن بیزار نیستی.
هوش مصنوعی: مژههای خاردار من بر روی اشکهای گلیام نشسته است و میگوید که صبر، راهحل من خواهد بود؛ چرا که هیچ گلی بدون خار وجود ندارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
اندرین گیتی به فضل و رادی او را یار نیست
جز کریمی و عطا بخشیدن او را کار نیست
تیز بازاری همی بینم سخا را نزد او
اینت بازاری که در گیتی چنین بازار نیست
از پی نام بلند و از پی جاه عریض
[...]
جز جفا با اهل دانش مر فلک را کار نیست
زانکه دانا را سوی نادان بسی مقدار نیست
بد به سوی بد گراید نیک با نیک آرمد
این مر آن را جفت نی و آن مر این را یار نیست
مرد دانا بدرشید و چرخ نادان بد کنش
[...]
روز محشر عاشقان را با قیامت کار نیست
کار عاشق جز تماشای و صال یار نیست
از سر کویش اگر سوی بهشتم می برند
پای ننهم که در آنجا وعدهٔ دیدار نیست
روز کوشیدن چو تیغت شیر جان او بار نیست
روز بخشیدن چو کفت ابر گوهر بار نیست
نابریده تیغ تو روز وغا پولاد نیست
نابسوده کف تو روز عطا دینار نیست
در خور گفتار هرکس مر ترا گفتار نیست
[...]
ذوالجلال است آن که در وصف جلالش بار نیست
هرچه خواهد آن کند کاری برو دشوار نیست
ملک او را ابتدا و انتها و عزل نیست
ذات او را آفت و کیفیت و مقدار نیست
آن خداوندی که هست او بینیاز از بندگان
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.