دامنم دریای خون زین چشم خون پالاستی
هرکه چشمش ابر باشد دامنش دریاستی
ابر می گویند برمی خیزد از دریا و بس
در غمت ما را ز ابر دیده دریاخاستی
در سفال چرخ بینند اشک گلگون مرا
از برون کرّوبیان چون می که در میناستی
داشت دل در سر که روزی چند پیماید جهان
خون شد از جوری که رسم گنبد میناستی
این همان خون است کز مژگان تر میریزدم
اشک خونینم ازین معنی جهان پیماستی
از درستی صد شکست آمد مرا در عهد ما
راستی را نیست چیزی بهتر از دریاستی
باورت ناید به بین اینک هلال بدر را
کز کجی افزونی آید وز درستی کاستی
خوف دریا گرنه سنگ راه گردیدی مرا
سال ها بودی که هندم مسکن و ما واستی
چون نباشد خوفم از دریا که تا من بوده ام
جمله محنتهای من زین چشم چون دریاستی
ای که می گویی وفا و کیمیا عنقا بود
کاش عنقا بود ممکن بودی از عنقاستی
گر برت آشفته گفتم حال دل از من مرنج
من نمی دانم چه می گویم خدا داناستی
موسی کاظم امام هفتمین کز مهر او
سینه ام روشن چو طور از آتش موسی ستی
مردمان گویند آتش الطف ارکان بود
زین سبب او را زارکان جای بر بالاستی
من چنین دانم که می ماند برای روشنش
فرق او از فخر این پیوسته گردون ساستی
این چنین کین سفله طبعان رنگند و بوی
در زمان ما که گردون دشمن داناستی
کافرم گر با چنین دانش کشش می برد نام
گرنه لفظ بوی جزء بوعلی سیناستی
مجملاً نگذاشت بخت بد که بردارم قدم
وین زمان اندر کفم نه این و نه دنیاستی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به سبک عاشقانه و عارفانه بیان شده و مضامین عمیقی را در برگرفته است. شاعر احساسات خود را از درد و غم بیان میکند و از دریای خونین دلی سخن میگوید که ناشی از اشک و رنج اوست. او به رابطه میان دریا و ابر اشاره کرده و نمایش میدهد که غم و شادی چقدر به هم پیوند دارند.
شاعر از پاسخی که به سوالات زندگی میدهد، میگوید و حس میکند که هیچ چیز به خوبی دریا نخواهد بود. زندگی را به سفری شبیه میکند که در آن انسان با چالشها و محدودیتهای زیادی روبرو میشود. او از دیدگاه عرفانی به ترکیب گیرا و زیبای اشک و خون اشاره میکند و نشان میدهد که درون انسانها چه عمق احساسی وجود دارد.
در نهایت، شاعر به مفاهیمی چون وفا و دانایی پرداخته و به تفاوت میان واقعیت و ظواهر میپردازد. او در جستجوی حقیقتی است که فراتر از دنیای فانی است و در این راه، اشارهای به آموزههای دینی و معنوی نیز دارد.
هوش مصنوعی: به چشم من خون جاری است و دامنم مثل دریا پر از درد و احساسات است. هر کسی که دلش پر از غم و اندوه باشد، مانند من دامنش پر از اشک خواهد بود.
هوش مصنوعی: میگویند که ابر از دریا بلند میشود، اما تو با اشکهای ما، دریا را از آسمان به وجود آوردهای.
هوش مصنوعی: در چرخ سفالگری، اشکهای سرخ و غمگین مرا میبینند، مانند می که در ظرف شیشهای قرار دارد و فرشتگان آن را از بیرون مشاهده میکنند.
هوش مصنوعی: دل انسان در زندگی به سفر میپردازد، اما به خاطر رفتارهای نادرست و ظلمهای موجود در جهان، او را به غم و درد دچار میکند.
هوش مصنوعی: این اشکهایی که از چشمانم میریزد، همان خون است که درونم را میسوزاند و به من نشان میدهد که جهان پر از درد و رنج است.
هوش مصنوعی: از صد دردی که کشیدم، به حقیقت پی بردم که در رابطهامان، دیگر راستگویی وجود ندارد و هیچ چیز بهتر از عمق دریا نیست.
هوش مصنوعی: اگر به دقت نگاه کنی، متوجه میشوی که به دلیل کجی و نادرستی، هلال ماه نمیتواند به زیبایی و درستی بدر کامل برسد.
هوش مصنوعی: ترس از دریا باعث شده که نتوانم به تو برسم، اما سالهاست که در هند زندگی میکنم و از تو دور افتادهام.
هوش مصنوعی: وقتی که از دریا نترسم، چون همیشه همه مشکلات و سختیهای من مانند این دریا بودهاند.
هوش مصنوعی: تو که میگویی وفا همانند کیمیا است و پیدا کردن آن دشوار است، ای کاش واقعا کیمیا وجود داشت؛ چون اگر چنین بود، ممکن بود وفا هم وجود داشته باشد.
هوش مصنوعی: اگر در مورد حال دلم با تو صحبت کردم و تو ناراحت شدی، نگران نباش. من خودم هم نمیدانم چه میگویم و فقط خداست که از حال من باخبر است.
هوش مصنوعی: موسى کاظم، امام هفتم، در دل من نور و روشنی آورده است، مانند کوه طور که از آتش موسى روشن شده است.
هوش مصنوعی: مردم میگویند آتش لطیفترین عنصر است و به همین خاطر او را بر بالاترین جایگاه قرار دادهاند.
هوش مصنوعی: من بر این باورم که ویژگی خاص او همیشه باقی میماند، حتی اگر دنیا و مروتهای آن تغییر کند.
هوش مصنوعی: در زمان ما، افرادی ناشایست و پست به ظاهر و رفتار خود پرداختهاند و این نشان میدهد که زمانه ما به سوئی رفته است که دشمنی بر ما سایه افکنده.
هوش مصنوعی: اگر من کافر هستم و با چنین دانشی از خود کشش و جاذبه نشان میدهم، پس نامی از من نمیبرد. در غیر این صورت، عبارتها و واژهها تنها نشاندهندهی بخشی از دانش بوعلی سینا هستند.
هوش مصنوعی: بخت بد اجازه نداد که من قدمی بردارم، و اکنون در دست من نه این زمان است و نه دنیای دیگری.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دشت گویی گستریده حله دیباستی
کوه گویی توده بیجاده و میناستی
کشتزار از سبزه گویی آسمانستی درست
وآسمان ساده را گویی کنون صحراستی
ارغوان لعل گویی دو لب معشوق ماست
[...]
این چه خیمه است این که گوئی پر گهر دریاستی
یا هزاران شمع در پنگان از میناستی
باغ اگر بر چرخ بودی لاله بودی مشتری
چرخ اگر در باغ بودی گلبنش جوزاستی
از گل سوری ندانستی کسی عیوق را
[...]
آن بت مجلس فروز امروز اگر با ماستی
مجلس ما خُرّمَستی کار ما زیباستی
خفته و مست است و پنداری که از ما فارغ است
عیش ما خوش نیست بی او کاشکی با ماستی
گرچه می خوردست و از مستی به خواب اندر شدست
[...]
خسروا بشنو فزونی از چون من کام کاستی
راستی بتوان شنود آخر هم از ناراستی
شرم دار آخر مجو زین بیشتر ازار خلق
از برای بیوفایی تاکسی کم کاستی
زشت باشد بهر دنیا موری آزردن ولیک
[...]
در فنای محض افشانند مردان آستی
دامن خود برفشاند از دروغ و راستی
مرد مطلق دست خود را کی بیالاید به جان
آخر ای جان قلندر از چه پهلو خاستی
سالکی جان مجرد بر قلندر عرضه داد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.