ز جور دل که هیچ کس مباد چنین
سرم مباد گرم سررسید بر بالین
از آن که می دهد از اجتماع یاران باد
نمی توانم برداشت دیده از پروین
چو طفل مکتب هر صبح از سیه روزی
دهم به آمدن شاه خویشتن تسکین
گر این بود غم دوری به هر که بدخواهی
برو به دوری احباب کن برو نفرین
ور آن که باید زین گونه زیست بی یاران
به زندگانی یاران که مرگ بهتر ازین
اگر یکی نبود شام مرگ و شام فراق
پس از برای چه از خشت می کنم بالین
دل جهان مگر از من گرفت ورنه چرا
همیشه با من بیهوده خشم ورزد و کین
عجب مدار گر از من و دل جهان گیرد
کز اشک و آهم برگشت آسمان و زمین
نبرد تلخی زهر فراق از جانم
شکایت غم هجران مکر من مسکین
ز سر قصیده به سوی گریزگاه روم
کنم زنام خداوند کام جان شیرین
سپهر قدر زمین حلم میرزا نوری
که برده مایه دانش به اوج علیین
ضمیر فهم و زبان دان و آفتاب ضمیر
سخن شناس و سبک روح و مشتری تمکین
اگر به عرصه شطرنج بگذرد رایش
پیاده وار نهد رخ به راستی فرزین
زدر لفظش سین سخن توانگر شد
بدان مثابه کزو مایه وام خواهد شین
چو او بدیهه نویسد ضریر خامه او
کند خطاب به گردون که خیز و در برچین
زاهل خطه شیراز آن چنان ممتاز
که از فصول بهار از شهور فروردین
اگر به قدرش نازد فلک روا باشد
بلی همیشه بود نازش مکان به مکین
حکیم راه به قدر بلند او نبرد
زمن اقامت برهان زسامعان تحسین
اگر زقدرتش اگه بدی کجا گفتی
که نیست چیزی بالای آسمان برین
خدایگانا تا دامنت ز دستم رفت
ز اضطراب ندانم یسار را از یمین
مرا که عاصی تقصیر خدمتم چون شد
ز وصل خط تو حاصل وصال حورالعین
نوشته ی که به من خویش را بنویس
نوشتنی نبود حال من بیا و به بین
بیا بیا که زبس خون گریستم ز فراق
چو نکته های تو گشتند اختران رنگین
من از فراق تو کان دیگرم نصیب مباد
اگر نکرده ام از خون دیده خاک عجین
زتنگ عیشی ترسیده ام که بی تو فلک
برات رزقم بر خون نوشته همچو جنین
شب سیاه شدی روز من ز درد فراق
گه جدایی یاران و دوستان امین
غم فراق تو برعکس دردهای دگر
شب سیاه مرا کرد روز باز پسین
اگر بگویم غمگین نیم ز دوری تو
عجب مدار که نفس غمم کنون به غمین
اگر کناره کنی برحقی چو باز آیی
که کس نگردد با غم به اختیار قرین
به من سپهر زبیم تو دوستی میکرد
وگرنه نیست محبت سپهر را آمین
چو در رکاب نهادی به عزم رفتن، پا
به تازگی فلک سفله رفت بر سر کین
به اختیار جدا گشته ام ز همچو تویی
به اعتماد صبوری کنون بحرم همین
من از دعای تو کان واجب است بر همه کس
چو فارغ آیم بر خویشتن کنم نفرین
مرا چه کار درین شهر کز تو وامانم
گرم نه بخت بر این شیوه ها کند تلقین
چرا همیشه چو انگشترت نبوسم دست
منی که خانه به دوش زمانه ام چو نگین
مرا برتو فرستادن این چنین مدحی
چنان بود که فرستی گلستان نسرین
اگرچه در ثمین است شعر من، لیکن
چه قدر دارد در پیش بحر در ثمین
مدیح ذات تو هم کار طبع عالی توست
بدیهه های تو کوتا من آن کنم تضمین
نهاد پاک تو در خاک طینت آدم
نهاده بود ز روز ازل سپهر دفین
اگر نخوردی از بخل تیشه هرگز کان
وگر نداشتی از موج روی دریاچین
کنون که قحط کرم شد تو را برون آورد
بلی دفین بود از بهر روزهای چنین
به بحر و کان دل و دست تو کزدمی نسبت
ایا به جیب دلت بحر و کان دو خاک نشین
به مشک خط تو تشبیه چون کنم نافه
که در میانه ایشان تفاوتی یست مبین
زمشک خامه ی تو پر شود دماغ خرد
بپوست آر و در مغز بوی نافه چین
تویی فرید زمانه زردان مثلث
زمین سترون گردید و آسمان عنین
سپهر پیر که برحسب گفته ی حکما
پدر بود همه را خواه شاد و خواه حزین
چو شعر تضمین فرزند عاریت داند
به جز تو هرکه بود زاده شهور و سنین
همیشه تا که امنیان عالم یاری
به خاک پای امنیان خود خورند ثمین
به خاک پای تو سوگند آسمان بادا
تو هرکجا که نهی پای او نهاده جبین
همیشه تا که روانی یست بر عقول فنا
بقای عمر تو بادا تو هم بگو آمین
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به تبیین غم و اندوه عمیق خود از دوری یاران و دوستانش میپردازد. او با استفاده از تشبیهات و تصاویری زیبا، احساس تنهایی و دلتنگی خود را بیان میکند و زندگی بدون یاران را بیشتر از مرگ میداند. شاعر همچنین به عشق و ارادت خود به کسی که غم دوری او را میکشد، اشاره میکند و از درد فراق و عذاب جدایی سخن میگوید. در انتها، او از قدرت اشعارش و پیوند عمیقش با دوستش مینویسد و آرزو میکند که دوستی و محبت همیشه در زندگیاش باقی بماند.
هوش مصنوعی: از ظلم و ستم دل، هیچکس به چنین حالتی دچار نشود، گرما و مشکلاتی که در زندگی به سراغم بیاید، بر سر بالینم نرود.
هوش مصنوعی: به خاطر این که در جمع یاران به من محبت میکنند، نمیتوانم از زیبایی پروین چشم بردارم.
هوش مصنوعی: هر صبح مانند یک کودک دبستانی، در انتظار آمدن یک شاه، از بدبختیهایم خود را تسلی میدهم.
هوش مصنوعی: اگر غم دوری اینقدر سنگین است، پس به هر کسی که برایت بدی کرده، دعا کن که از دوری دوستانش رنج ببرد و نفرینش کن.
هوش مصنوعی: کسی که ناچار است به این صورت و بدون یاران زندگی کند، بهتر است که به جمع یاران بپیوندد و این زندگی را رها کند.
هوش مصنوعی: اگر در دنیا هیچ چیز نبود که حوضه مرگ و جدایی را تداعی کند، پس چرا من برای خودم از آجر بالینی میسازم؟
هوش مصنوعی: اگر دل جهان از من گرفته شده، پس چرا همیشه بیدلیل با من خشمگین و کینهتوز است؟
هوش مصنوعی: اگر به من و دل من توجه کنی، تعجب نکن اگر دنیا تحت تاثیر قرار بگیرد. چون اشک و آه من به حدی است که آسمان و زمین نیز از آن تغییر میکنند.
هوش مصنوعی: در دل من نبردی سخت و تلخ به خاطر جدایی وجود دارد و از رنج دوریِ محبوب مینالم، من که بیچارهام.
هوش مصنوعی: از آغاز شعر به سمت جایی دور میروم و این کار را با نام خداوندی انجام میدهم که خوشبختی و زندگی خوب را به من عطا کرده است.
هوش مصنوعی: آسمان به خاطر ویژگیهای خاصش، زمین را به عنوان شخصیتی با دانش و بزرگی منحصر به فرد معرفی میکند که به مرحلهای از کمال و برتری رسیده است.
هوش مصنوعی: فهم و ضمیر انسان مانند خورشید است که روشنایی میبخشد، و زبانی که به دانستن و بیان کردن مطالب میپردازد، نشاندهندهی روحی سبک و تواناست که به راحتی میتواند به درک و پذیرش امور بپردازد.
هوش مصنوعی: اگر وارد میدان شطرنج شود، با دقت و صداقت حرکات خود را انجام میدهد و مانند پیادهای که با احتیاط حرکت میکند، برنامهریزی میکند.
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به قدرت و تأثیر کلام اشاره میکند. او میگوید با وجود اینکه کلام زیبا و آهنگین است، اما هر واژهای در خودش بار معنایی و ارزشی دارد که میتواند بر روی دیگران تأثیر بگذارد. این تأثیر حاصل از محتوای کلمات است که میتواند در زندگی و افکار مردم تغییر ایجاد کند. به عبارت دیگر، هر کلمهای که بهزبان میآید میتواند به نوعی بر دیگران اثر بگذارد و به نوعی وامدار از انرژی و معنای آن کلمه باشد.
هوش مصنوعی: وقتی او به طور ناگهانی چیزی مینویسد، بدون دیدن، قلم او به آسمان خطاب میکند که برخیز و در جای خود قرار بگیر.
هوش مصنوعی: از نظر زیبایی و ویژگیهای خاص، شیراز به قدری برجسته است که میتوان آن را شبیه به بهار، به ویژه در ماه فروردین، دانست.
هوش مصنوعی: اگر آسمان به اندازهی مقام او تظاهر کند، این کار درست است. بله، همیشه ناز و افادهی او در جای خود باقی خواهد ماند.
هوش مصنوعی: حکیم با دانش و بصیرت خود، به اندازه و مقام شخصیتی که دارد از من دوری میکند و این دوری او باعث میشود تا تحسین دیگران را از شنیدنش تنها برهانی در نظر بگیرند.
هوش مصنوعی: اگر از قدرت او بدی ببینی، کجا گفتهاید که چیزی بالاتر از آسمان وجود ندارد؟
هوش مصنوعی: پروردگارا، وقتی که دامنت از دستانم رفت، در بلاتکلیفی هستم و نمیدانم چه کار کنم، که راست را از چپ تشخیص نمیدهم.
هوش مصنوعی: من که خطا کارم و در کارم نقص دارم، چگونه میشود که از وصل شدن به زیباییهای تو، بهرهمند گردم؟
هوش مصنوعی: این شعر به این معناست که آنچه از خودم برای تو نوشتهام قابل انتقال نیست و حالا بیا و خودت ببین که چه احساسی دارم.
هوش مصنوعی: بیا که به خاطر دوری تو خیلی اشک ریختهام و به همین دلیل، نکات و زیباییهای وجود تو مانند ستارههای رنگارنگ در آسمان درخشان شدهاند.
هوش مصنوعی: من از دوری تو به حالتی دیگر درآمدهام و امیدوارم که نصیبم از کان دیگری نباشد. اگر در این غم و اندوه، اشکهایم بر خاک ریخته شده، بیفایده نباشد.
هوش مصنوعی: از تنگی و سختی زندگی نگرانم، چراکه بدون تو احساس میکنم سرنوشت من را به گناه و خون نوشته است، مانند وضع جنینی که در رحم است.
هوش مصنوعی: شب به خاطر جدایی از دوستان و یارانم به شدت تاریک و غمانگیز شده است و روزها هم به همین دلیل برای من پر از درد و رنج است.
هوش مصنوعی: غم دوری تو باعث شد که شب سیاه من به روز تبدیل شود، به طوری که دردهای دیگر برایم قابل تحملتر شدند.
هوش مصنوعی: اگر بگویم به خاطر دوری تو ناراحت نیستم، تعجب نکن، چون اکنون خود غم من به اندازهای سنگین است که نفس کشیدن برایم دشوار شده.
هوش مصنوعی: اگر از دوری و جدایی فاصله بگیری، در واقع به حقیقت نزدیکتر شدهای. و وقتی به زندگی برگردی، دیگر هیچکس به میل خود همراه با غم نخواهد بود.
هوش مصنوعی: در این بیت شاعر میگوید که اگر دوستی من از سوی آسمان و سرنوشت نبود، هیچ محبتی از جانب آسمان وجود نداشت. به عبارت دیگر، او احساس میکند که دوستی و محبتش بر اساس تقدیر و سرنوشت است.
هوش مصنوعی: وقتی در قصد سفر، پا به رکاب گذاشتی، روزگار بدبخت در پی انتقام بر سر تو آمد.
هوش مصنوعی: من به انتخاب خود از تو دور شدهام و حالا به اعتقاد به صبر، خود را به دریا میزنم.
هوش مصنوعی: من از دعایت بهرهمند میشوم، چون این دعا بر هر کسی ضروری است. اما وقتی از مشکلاتم رها شوم، به خودم نفرین میکنم.
هوش مصنوعی: مرا چه نیازی به حضور در این شهر است که به خاطر تو ماندهام. بخت من به این شیوهها هیچ کمکی نمیکند.
هوش مصنوعی: چرا همیشه مانند نگین انگشتر تو را نبوسم، من که در این دنیا مانند کسی هستم که همیشه در حال سفر و بیخانمانم؟
هوش مصنوعی: مرا به وسیله این مدح و ستایش فرستادند، مانند این بود که تو گلستانی از نسرین را فرستاده باشی.
هوش مصنوعی: شعر من هرچند که زیبا و ارزشمند است، اما در مقابل عظمت و وسعت دریا خیلی ناچیز به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: ستایش ذات تو ناشی از خلاقیت برتر توست. من نیز در صورتی که بخواهم، میتوانم اشعاری را به صورت بداهه و کوتاه برای تو بگویم.
هوش مصنوعی: روح پاک تو در خاک و مادهی آدمی قرار داده شده است. این موضوع از آغاز آفرینش و از زمان دور در وجود تو نهفته است.
هوش مصنوعی: اگر از بخل و خودخواهی چیزی به دست نیاوری، هیچگاه به آن نخواهی رسید و اگر هم از زیبایی و جذابیت دریاچین بهرهمند نباشی، نخواهی توانست از مواهب آن استفاده کنی.
هوش مصنوعی: اکنون که خشکی و کمبود فراگیر شده، تو را به یاد آوردهاند. آری، این خوبی و استعداد تو برای روزهای چنین به زمین پنهان شده بود.
هوش مصنوعی: به دریا و وجود تو دست و دل سپردهام، آیا به دلت نگاه کنم؟ در حالی که دریای وجودت فقط برای دو خاکنشین است.
هوش مصنوعی: من چگونه میتوانم خط تو را به مشک تشبیه کنم وقتی که در میان آنها تفاوت واضحی وجود دارد؟
هوش مصنوعی: عطر مشکی که از قلم تو میآید، آب و هوای دماغ را پر میکند و در دل و مغز به بوی خوشی مشابه عطر گل نافه میماند.
هوش مصنوعی: تو در زمانهای بینظیری، مانند مثلثی در دنیایی بیبرکت و آسمانی نازا هستی.
هوش مصنوعی: آسمان قدیمی که بر اساس نظر دانشمندان، منبع و پدر همه چیز است، بر زندگی همه افراد تأثیر میگذارد، چه آنها شاد باشند و چه غمگین.
هوش مصنوعی: وقتی که شعر به فرزند قرضی او معروف باشد، کسی جز تو نمیداند که چه کسی در این دنیای پر مشغله و زمانهها به دنیا آمده است.
هوش مصنوعی: همیشه تا زمانی که افراد برخوردار از امنیت در دنیا، به خدمت و کمک افراد امن و محافظتشده بپردازند، ارزش و گرانبهایی وجود خواهد داشت.
هوش مصنوعی: به خاک پای تو قسم میخورم که آسمان باشد، هر جایی که قدم بگذاری، پیشانی من به زمین میافتد.
هوش مصنوعی: تا زمانی که عقلها دچار زوال و نابودی هستند، عمر تو نیز پایدار باشد. تو هم چنین دعا کن که این بقا ادامه یابد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ترنج بیدار اندر شده به خواب گران
گل غنوده برانگیخته سر از بالین
هرآن که خاتم مدح تو کرد در انگشت
سر از دریچه زرین برون کند چو نگین
بخار دریا بر اورمزد و فروردین
همی فرو گسلد رشته های درّ ثمین
ز آب پاک دهان پر ستاره دارد ابر
ز باد پاک شکم پر ستاره دارد طین
بمشکرنگ لباس اندرون شدست هوا
[...]
همی کند به گل سرخ بر بنفشه کمین
همی ستاند سنبل ولایت نسرین
بنفشه و گل ونسرین و سنبل اندر باغ
به صلح باید بودن چو دوستان، نه بکین
میان ایشان جنگی بزرگ خواهد خاست
[...]
بشکل غالیه دانیست لاله ، یاقوتین
نشان غالیه اندر میان غالیه دان
بتی بمهر چو لیلی بچهر چون شیرین
بوصل او دل من شاد و عیش من شیرین
مثل زنند بشیرین لبش و لیکن هست
حدیث کردن شیرین او به از شیرین
اگر بچین بنگارند نقش چهره او
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.