تا دیده دلم عارِضِ آن رَشکِ پری را
پوشیده به تن جامهٔ دیوانهگری را
چون مردِ هنرپیشه به هر دوره ذلیل است
خوش آنکه کند پیشهٔ خود بیهنری را
شب تا به سحر در طلبِ صبحِ وصالت
بگرفته دلم دامنِ آهِ سحری را
در عصرِ تَمَدُّن چون تَوَحُّش شده افزون
بر دیده کشم سرمهٔ عهدِ حجری را
یاقوت مگر پیشِ لبِ لعلِ تو دم زد
کز رَشک چو من جلوه دهد خونجگری را
از روزِ ازل دستِ قضا قسمتِ ما کرد
رسوایی و آوارگی و دربهدری را
تا فرخی از سِرِّ غمِ عشق خبر شد
رجحان دهد از هر خبری بیخبری را


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: غزل فرخی یزدی به بیان عشق و دلبستگی شاعر به معشوقش میپردازد. او از زیبایی و جاذبههای معشوق میگوید و خود را دیوانهوار درگیر این عشق میبیند. شاعر غم و تنهایی ناشی از عشق و فاصله از معشوق را احساس میکند و به سراغ روزهای گذشته و یادآوری دورانهای خوش میرود. در عصری که تمدن در آن غلبه دارد، او احساس توحش و غم میکند و در نهایت، مشغولیتهای غمانگیز عشق را به عنوان سرنوشت خود میپذیرد. در کل، شعر خواننده را به دنیای عاطفی پیچیده و دردآور عشق میبرد.
هوش مصنوعی: دلم آنقدر تحت تأثیر زیبایی آن پری است که چشمانم را از او پوشاندهام و لباس دیوانگی به خودم پوشاندهام.
هوش مصنوعی: انسانی که در هنر به حساب میآید، در هر دورهای ممکن است ذلیل شود، اما بهتر است که شغل خود را در زمینهای که تخصص و مهارتی در آن ندارد، انتخاب کند.
هوش مصنوعی: دل من در تمام شب منتظر صبح وصال تو بود و امید و آرزویم را با آههای دلنشین سحر سر دادم.
هوش مصنوعی: در دورهای که فرهنگ و تمدن گسترده شده، احساس میکنم که به نوعی به وحشت نزدیک شدهایم و در این میان، من میخواهم چشمهایم را با یادی از دوران باستان زینت دهم.
هوش مصنوعی: این بیت به زیبایی و جذابیت لبهای معشوق اشاره دارد. شاعر از یاقوت صحبت میکند که به خاطر زیبایی لبهای معشوق، نتواند خود را درخشان نشان دهد و احساس حسادت کند. این حسادت به مانند خون جگری است که به خاطر زیبایی و دلربایی معشوق فرود میآید و به وجود میآید. در واقع، زیبایی لبها باعث میشود که دیگر جواهرات نتوانند جلوهگری کنند.
هوش مصنوعی: از روزهای نخستین، سرنوشت برای ما رسوایی و آوارگی و بیخانمانی را رقم زد.
هوش مصنوعی: وقتی فرخی از عمق اندوه عشق باخبر شد، ترجیح میدهد که از هر خبری که او را غمگین کند بیخبر بماند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای خواجه چه تفضیل بود جانوری را
کو هیچ به از خود نشناسد دگری را
گر به ز خودت هیچ بهی را تو نبینی
پس چون که ندانی بتر از خود بتری را
پس غافلی از مذهب رندان خرابات
[...]
ای کرده نهان شرم جمال تو پری را
روی تو خجل ساخته گلبرگ طری را
بی تو به چمن ریختم از دیده بسی خون
این است سبب سرخی بید طبری را
عالم همه در هم شد ازان روز که دادند
[...]
ای شوخ، مکش عاشق خونین جگری را
شوخی مکن، انگار که کشتی دگری را
خواهی که ز هر سو نظری سوی تو باشد
زنهار! مرنجان دل صاحب نظری را
زین پیر فلک هیچ کسی یاد ندارد
[...]
ای آب رخ از نخل قدت جلوهگری را
پرواز ببال و پرحسن تو پری را
آنجا که تذرو تو برفتار درآید
از شرم زمینگیر کند کبک دری را
با جاذبهٔ شوق تو مانع نتوان ساخت
[...]
فانوس حجاب است چراغ سحری را
دامن به میان بر زده باید سفری را
در دامن منزل نبود بیم ز رهزن
همراه چه حاجت سفر بی خبری را؟
دریاب اگر اهل دلی، پیشتر از صبح
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.