گنجور

 
فرخی یزدی

تا دیده دلم عارِضِ آن رَشکِ پری را

پوشیده به تن جامهٔ دیوانه‌گری را

چون مردِ هنرپیشه به هر دوره ذلیل است

خوش آنکه کند پیشهٔ خود بی‌هنری را

شب تا به سحر در طلبِ صبحِ وصالت

بگرفته دلم دامنِ آهِ سحری را

در عصرِ تَمَدُّن چون تَوَحُّش شده افزون

بر دیده کشم سرمهٔ عهدِ حجری را

یاقوت مگر پیشِ لبِ لعلِ تو دم زد

کز رَشک چو من جلوه دهد خون‌جگری را

از روزِ ازل دستِ قضا قسمتِ ما کرد

رسوایی و آوارگی و دربه‌دری را

تا فرخی از سِرِّ غمِ عشق خبر شد

رجحان دهد از هر خبری بی‌خبری را

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سنایی

ای خواجه چه تفضیل بود جانوری را

کو هیچ به از خود نشناسد دگری را

گر به ز خودت هیچ بهی را تو نبینی

پس چون که ندانی بتر از خود بتری را

پس غافلی از مذهب رندان خرابات

[...]

جامی

ای کرده نهان شرم جمال تو پری را

روی تو خجل ساخته گلبرگ طری را

بی تو به چمن ریختم از دیده بسی خون

این است سبب سرخی بید طبری را

عالم همه در هم شد ازان روز که دادند

[...]

هلالی جغتایی

ای شوخ، مکش عاشق خونین جگری را

شوخی مکن، انگار که کشتی دگری را

خواهی که ز هر سو نظری سوی تو باشد

زنهار! مرنجان دل صاحب نظری را

زین پیر فلک هیچ کسی یاد ندارد

[...]

صائب تبریزی

فانوس حجاب است چراغ سحری را

دامن به میان بر زده باید سفری را

در دامن منزل نبود بیم ز رهزن

همراه چه حاجت سفر بی خبری را؟

دریاب اگر اهل دلی، پیشتر از صبح

[...]

حزین لاهیجی

آموخت چو اشکم روش ره سپری را

بستم به میان توشهٔ خونین جگری را

درکوچهٔ دنیا گذر افتاده گذشتم

پروای نشستن نبود رهگذری را

در محکمهٔ شرع بصیرت، به گدایی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه