جان و تنم ای دوست فدای تن و جانت، افسانه درد پای و روز آشفته سامان مرا بنده زاده بر فرهنگ دری دست گشاد و داستان پرداخت، بی رنج افزائی و سخن سرائی این رنجور خسته و نیم جان شکسته خواهی دید و دانست به کدام روز گرفتارم و تا کجا کوب آزمای شکنج و تیمار، اگر چه این گفت گهر سفت بیش از دهان چون من تنگ پوستی سبک مغز و خود پرستی هیچ شناخت است، آن مرد هستی نورد و سراپا درد همی تواند سرود، بیت:
مرگ اگر مرد است گو نزد من آی
تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
ولی به آن سر مردانه و پیکر فرزانه که از رفتار ناهموار و کردار بدهنجار آن گروه بی شرم هیچ آزرم، یاوه گرای هرزه درای، ستم باره زنهار خواره، آدمی روی اهریمن خوی، کج پلاس ستیزه تلواس، روباه رنگ سیاه گوش آهنگ، لاف تراش گزاف کلاش، هیچ شناخت پوچ نواخت، هوش پریده چشم دریده، گدا تا سه سیاه کاسه، بی آبروی بیهده گوی، دستان ساز بستان تاز،ریو پیشه رنگ اندیشه، شوربخت وارون تخت، خود سپاس خدا نشناس، دشوار گذشت آسان گیر، زود گرسنه دیر سیر، آذر سرشت دوزخ سرنوشت، که خود دیده و دانی و بی گفت و گزارش شناخت توانی، چنان فرخای کیهان بر تن و جانم تنگ است و آمیزش و آویزم بهر راه و روش با این ددان آدمی چهر و دیوان مردم دیدار نکوهش وننگ، که مرگ را به بهای جان خواستارم، و نیستی را به گوهر هستی خریدار. با خرس و خوک تاکی به جدال اندر توان زیست، و تا چند از گربه و شغال زخم دندان و چنگال توان خورد. بیش از آن نیست که کیفر کردار زشت و بادافراه هنجار ناهموارم در خانه گور و لانه مار و مورم آسوده نخواهد گذاشت و همچنان فرسوده خواهد داشت. صدره گزند مار و آسیب مور از کاوش و آزار این کژدمان خموش و ماران چلپاسه آویز خوشتر. گویند به دوزخ در جانوری است زهرفزا جان گزا که تباه کاران سیاه نامه از گزایش نیش و گزارش بیش وی در مارگریزند و به کژدم آویزند. بار خدا را سوگندکه از کوب و کند و رنج و گزند این بد پسندانم دم کژدم خم ابروی یار است، و چنبر اژدر چوگان زلف نگار. زهی شگفتی که با آن پیشه و این اندیشه اسمعیل تنی لخت و دلی سخت کرده که هان بدرود تخت کی کن، و از مرز ری رخت درنگ بدان بوم وارونه پی کش، پوزش دانش پذیرش به گوش اندر راهی نیفتد و کوه سهلان سنگ بهانه جوئی را به کاهی نسنجد، بیت:
من کند خیز او تند رو، من سست پای او سخت دو
او بیش گو من کم شنو، تا چیست خود انجام ما
با آن رنج ها که دیدم و شکنجه ها که کشیدم اگر بازم اندیشه بازگشت آن درگشته، که زمینش آسمان سان سرگشته باد، پیرامون روان گردد، بی مغز خامی دیوانه کیش و بی هیچ سخن دشمن خون خویش خواهم بود. چنان پندار امدم و از تاب ایوار و شبگیر و تف بیابان و کویرم بی گزند بلوچ و آسیب ترکمان رستگی رست. مرا چه سود و ترا کدام بهبود همچنان از درد آرام نجسته و از گرد اندام نشسته. بی دردان را به دستور پیشین راز کنکاش است و نامردان را ساز پرخاش. بار خدا گل ما را با آن گروه بد دل دگرگون سرشت و هر یک را بر تخته پیشانی چیز دیگر نوشت، مصرع رگ رگ است این آب شیرین و آب شور، نه آن کینه کیشان مهر درویشان خواهند گرفت و نه این پیر پریشان راه ایشان یا رد سپرد.
خوشتر آنکه پیمان آمیزش از زن و فرزند و خویش و پیوند و بیگانه وآشنا و بی پرهیز و پارسا یکباره در گسلیم، و دامان دوست را که از همه راهم روی پرستش در اوست از چنگ امید باز هلیم تا هم آنان به رنج رشک که جز مرگش چاره نیست فرسوده نپایند و هم این پیر مستمند از کاوش و گزند ایشان فراهم یا پریشان آسوده مانم، مصرع: نتوان مرد به سختی که من آنجا زادم.
سرکار خان خانان گرامی فرزند خان نایب و کدخدایان را به سمنان خواسته اند و بارها بویه دیدار سرکاری را سخن ها آراسته. بنده زاده گزارش را بی کاست و فزون نگارش کرد و همگان را بی برگ تنبلی و ساز تن آسائی بر بدرود درنگ و پاس شتاب سفارش نمود. سرکار آقا نیز اگر روزی دو تیمار سواری و آزار راه سپاری را تن دهد و گردن نهد شکست ها درست و کار بندگان خدا خوشتر از سال نخست خواهد شد.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن با احساسات عمیق و غمانگیز از رنجهای بشر و جستجوی معنا در زندگی سرشار است. نویسنده، از عشق و فداکاری صحبت میکند و اشاراتی به تجربیات دردناک و مشقتهای زندگی دارد. او به صفات منفی برخی انسانها و تأثیرات بد آنها بر دیگران اشاره میکند، در حالی که از مرگ به عنوان یک نوع آرامش یاد میکند. در نهایت، شخص به نیروی اراده و دلخوشی به خوبیها و پیوندهای انسانی تأکید میکند، و به اهمیت وفاداری و دوستی در میان مشکلات زندگی اشاره دارد.
هوش مصنوعی: ای دوست، جان و تنم را فدای جان و تن تو میکنم. قصهی درد پا و روزهای پرآشفتگی من را در نظر بگیر، من که بندهای هستم که با ادب فارسی آشنا هستم و داستان را نقل میکنم. بدون اینکه رنجی بر دوش کسی بگذارم یا سخن بیهوده بگویم، تو میتوانی ببینی و بفهمی که در کدام روز به چه حالتی دچار شدهام و تا کجا تحت فشار و ناراحتی قرار دارم. هرچند این سخن، گوهر گرانبهایی از واقعیت است و هر کس مثل من به سختی میتواند آن را درک کند، اما کسی که در سفر زندگی با درد و رنج همراه است، میتواند این سرود را بسراید.
هوش مصنوعی: اگر مرگ واقعاً وجود دارد، بیاید پیش من تا آن را در آغوش بگیرم و به خوبی در کنار خودم داشته باشم.
هوش مصنوعی: این متن به نقد و توصیف شخصیتها و رفتارهای ناپسند افرادی میپردازد که در جامعه وجود دارند. نویسنده به زبان استعارتی و با به کارگیری واژههای پیچیده، به ضعفها و زشتیهای انسانی اشاره میکند. او به تناقضات زندگی اشاره کرده و از ناامیدی خود در برابر این رفتارها صحبت میکند. همچنین، او مرگ را بهعنوان گزینهای مطلوب معرفی میکند و بر این باور است که این دنیای پر از رنج و زخم، تحملناپذیر است. سخن مملو از حس ناامیدی و دشواری در کنار یادآوری موجودات و مخلوقات ترسناک است که به نوعی نماد زندگی و تعارضات انسانی به شمار میآیند. بهطور کلی، متن بیانگر احساس تلخی نسبت به زندگی و ناپاکیهای آن است.
هوش مصنوعی: من آرام و کند حرکت میکنم و او سریع و چابک است، من در حالی که قدمهای سست و ضعیفی دارم، او با قدرت بسیار میدود. من کم صحبت میکنم و او بسیار میگوید، پس باید کمی گوش فرادهم تا ببینم سرانجام کار ما به کجا میرسد.
هوش مصنوعی: با وجود تمام رنجها و شکنجههایی که متحمل شدم، اگر باز هم افکار بازگشت به آنچه که از دست رفته است، مرا احاطه کند، باید بگویم که همچنان بیمغز و دیوانهوار خواهم بود. من در دنیای پر از غم و مظلومیت، تلاشم این است که از آسیبها و دردها رهایی یابم. اما برای من چه نفعی دارد و تو چه بهبودی به دست میآوری در حالی که همچنان از درد رنج میکشی؟ بیدردان به دنبال راز و حل مشکلات هستند و کسانی که طبعی نازک دارند، تنها به جنجال میپردازند. خداوند گل وجود ما را در کنار افرادی که دلهای بدی دارند، تغییر داده و برای هر یک سرنوشتی متفاوت نوشته است. در واقع، این آب شیرین و شور نشانهای از کینه و محبت نیست و نه این پریشانحالانی که در جستجوی راه خود هستند، چیزی از ما خواهند گرفت و نه ما به آنها پاسخی خواهیم داد.
هوش مصنوعی: بهتر آن است که رابطههایمان با زن، فرزند، خویشاوندان و دوستان، چه نزدیک و چه دور، بدون هیچ ترس و محدودیتی باشد و در یک لحظه با قطع هرگونه وابستگی، دلتنگی و امید به دست نیفتن به دوستی که تمام راهها به عبادت او ختم میشود، از خود دور کنیم. اینگونه هم آنان که در رنج و حسادت به سر میبرند و جز مرگ راه نجاتی ندارند، خسته و ناتوان نمیشوند و هم این پیر نیازمند که از دستاوردها و آسیبهای این روابط در امان بماند، آرامش داشته باشد. در پایان، نمیتوان به سختی زندگی ادامه داد، چرا که من آنجا به دنیا آمدهام.
هوش مصنوعی: خانمهای محترم، فرزند خان نایب و کدخدایان به سمنان دعوت شدهاند و بارها درباره ملاقات با شما صحبت شده است. من گزارشی را بدون کم و کاست نگاشتهام و از همه خواستهام که از تنبلی و سستی دست بردارند و با جدیت بیشتری به کار بپردازند. همچنین آقای محترم اگر در روز دو بار به رعایت نکات و مسائل بپردازند و سختیها را تحمل کنند، اوضاع بهتر از سال اول خواهد شد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.