گنجور

 
وحشی بافقی

یک بار نباشد که نیازرده‌ام از تو

در حیرتم از خود که چه خوش کرده‌ام از تو

خواهم که حریفی چو تو خوبت بچشاند

ته ماندهٔ این رطل که من خورده‌ام از تو

این میوه که آلوده به زهرم لب و دندان

نوباوهٔ شاخی‌ست که پرورده‌ام از تو

سد پردهٔ خون گشت بر عقدهٔ غم خشک

دل مرده‌تر از غنچهٔ پژمرده‌ام از تو

چون وحشی اگر عمر بود بر تو فشاندم

جانی که به نزدیک لب آورده‌ام از تو

 
 
 
زنده‌رود
شمارهٔ ۳۵۰ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم