گنجور

 
وحدت کرمانشاهی

خیز و رو آور به معراج یقین

بی براق و رفرف و روح‌الامین

نیستی معراج مردان خداست

نیست معراج حقیقت غیر از این

سرنوشت عاشقان یکسر بلاست

عشق شد با درد و با محنت قرین

در حقیقت جمع آب و آتش است

لاف عشق و آگهی از کفر و دین

دست زن بر دامن دیوانگی

دور کن از خویش عقل دوربین

دیده خودبین خدابین کی شود

گفتمت رمزی برو خود را مبین

دل در آن چاه زنخدان پا نهاد

شد فلاطون محبت خم‌نشین

عاشق آن باشد که نشناسد ز هم

جنگ و صلح و لطف و قهر و مهر و کین

بی تو باشد عاشقان را صبح و شام

ناله جانسوز و آه آتشین

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ناصرخسرو

حکمتی بشنو به فضل ای مستعین

پاک چون ماء معین از بومعین

چون بهشتت کی شود پر نور دل

تا درو ناید ز حکمت حور عین؟

دل به حورالعین حکمت کی رسد

[...]

مسعود سعد سلمان

دین روز ای روی تو آگفت دین

می خور و شادی کن و خرم نشین

با می و می خوردن دین را چه کار

می خور و می نوش و قوی دار دین

هر گنهی کز می حاصل شود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه