گنجور

 
وحدت کرمانشاهی

به کیش اهل حقیقت کسی که درویش است

به یاد روی تو مشغول و فارغ از خویش است

ز پوست تخت و کلاه نمد مکن منعم

که در دیار فنا تخت و تاج درویش است

به تیر غمزه و نازت ز هر کنار بسی

به خون تپیده چو من سینه چاک و دلریش است

رموز رندی و مستی به شیخ شهر مگوی

که این منافق دور از خدا بداندیش است

هوای کوی خرابات و آب میخانه

به از هوای دزاشیب و آب تجریش است

بشوی دست ز دنیا و پند من بنیوش

که مهر او همه کین است و نوش او نیش است

تو را چه آگهی از حال مست مخموریست

که شحنه‌اش بود اندر پی عسس پیش است

من و خیال سلامت از این سفر هیهات

که سعی و کوشش رهزن ز رهنما بیش است

ز کس مرنج و مرنجان کسی ز خود وحدت

که این حقیقت آیین و مذهب و کیش است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جهان ملک خاتون

مرا غمی که ز عشق تو بر دل ریش است

به شرح راست نیاید که غم از آن بیش است

ز طعن دشمن بیهوده گوی بر تن من

به جای هر سر مویی ز غم سری بیش است

مرا ز خویش ملالست خاصه بیگانه

[...]

اهلی شیرازی

زبخت بد جگرم از جفای اوریش است

بلای بخت بدم از جفای او بیش است

چه طالع است ندانم چه بخت شور است این

گه گر جهان همه نوش است بخت من نیش است

حریف من نشود هیچ مهربان هرگز

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه