گرفتار کمند آن خم زلف بناگوشم
حبابآسا به سودای خیالش خانهبردوشم!
ادیبا با من از درس خرد دیگر مگو حرفی
چو مجنون در خیال طره لیلی بود هوشم!
نمیخواهم به غیر از دولت دیدار وصل او
اگر فرزند خورشید فلک آید در آغوشم!
مرا از زندگی بهتر که مردن در تمنایش
گر در جام جم آب حیات آید نمینوشم!
همین شد سرنوشت قسمت روز ازل با من
قضا از حلقهای داغ غلامی کرد در گوشم!
نباشد درخور من هیچ لاف نغمه شوقش
ز تشویر حرارتهای عشق یار در جوشم
خوشا در پیکر من کسوت خاک درش طغرل
به جای پیرهن جز او ز عالم چشم میپوشم!
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این ابیات به عمق احساسات و عشق خود اشاره میکند. او در بند زلف محبوب خود اسیر است و تمام زندگیاش به خاطر وصال او معنا پیدا میکند. او حتی از مرگ به خاطر عشقش نمیترسد و اگر آب حیات را هم بیاورند، آن را نمینوشد، زیرا تنها خواستهاش دیدن معشوق است. شاعر به سرنوشت تلخی که از ابتدا برایش نوشته شده نیز اشاره میکند و بیان میکند که نمیتواند در برابر عشق بیتوجه باشد. در نهایت، او جز عشق محبوب خود، به هیچ چیز دیگری در زندگی اهمیت نمیدهد.
هوش مصنوعی: من در دام زیباییهای موهای آن معشوق گرفتار شدم و مثل حبابی در حال پرواز، خانهبهدوش و در آرزوی او هستم.
هوش مصنوعی: ای ادیب، دیگر از درس و دانش سخن مگو، زیرا من مانند مجنون در خیال زیبایی لیلی هستم و فقط به آن فکر میکنم!
هوش مصنوعی: من صرفاً میخواهم با خوشبختی و زیبایی مرتبط با وصل او زندگی کنم و هیچ چیز دیگری برایم مهم نیست، حتی اگر فرزند خورشید به آغوشم بیاید.
هوش مصنوعی: زندگی برای من بهتر از مردن است، حتی اگر در زندگی جاودانه نیز به دنبال آب حیات باشم، باز هم نمیخواهم آن را بنوشم.
هوش مصنوعی: سرنوشت من از روز ازل تعیین شده بود و قضا و قدر مانند یک حلقه داغ، گوش من را به عنوان یک غلام به خود وابسته کرد.
هوش مصنوعی: هیچ کلامی در شأن من نیست که بیانگر شور و شوقی باشد که از عشق محبوب در دل دارم و در وجودم جریان دارد.
هوش مصنوعی: در وجود من، لباس خاکی به زیبایی وجود دارد و مانند طغرل (پرندهای زیبا) به جای پوشاک، درونم را زینت میبخشد. جز او، دیگر چیزهایی از جهان را نمیبینم و چشم بر آنها میبندم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
من آن رندم که کفر و دین به جام باده بفروشم
به یاد یار بی درد، سرِ اغیار می نوشم
بر آرم دوزخ از سینه، که در جنت زنم آتش
اگر از شوق دیدارت به روز حشر بخروشم
چنانت دوست میدارم که با خود گشتهام دشمن
[...]
من آن رند خراباتم که هشیارانه می نوشم
من آن قلاش رسوایم که دایم مست و بیهوشم
من آن دردی کشم که نام و ناموس دو عالم را
ز بیباکی و استغنا بجام باده بفروشم
منم آن بحر بی پایان که صد دریا و صحرا را
[...]
گوارا باد آیات تجلی بر لب هوشم
اگر بخشد ثوابش را به دوزخ دیده و گوشم
همه دردم همه داغم همه آهم افغان
محبت کاش سازد در دل یاران فراموشم
مهیا میکنم از بهر خویش اسباب ناکامی
[...]
چنان برد اختیار از دست آن سرو قباپوشم
که آید در نظرها خشک چون محراب آغوشم
ز بوی خون دل نظارگی را آب میسازم
به ظاهر چون لب تیغ از شکایت گرچه خاموشم
جنون من شد از زخم زبان ناصحان افزون
[...]
بغل بر هم نمیآید ز ذوق آن برو دوشم
چه حسرتها به بر دارد خوشا اقبال آغوشم
من از یاد تو نادانسته هم بیرون نیارم رفت
که می ترسم کنی دانسته از خاطر فراموشم
به راه بیخودیها آمد و رفت خوشی دارم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.