گنجور

 
طغرای مشهدی

طرب گل کرده از هر شاخ و گل چیدن نمی دانم

پریشان بلبلم، جز گلستان دیدن نمی دانم

به دستم گر دهد آن نازنین، گیسوی مشکین را

ز نافهمیدگی، چون شانه بوییدن نمی دانم

چرا مینا نخندد بر من بیدل، که چون ساغر

لبم با لعل او پیوست و بوسیدن نمی دانم

چو صحرا ناله دارد طینتم، لیکن ز بیدردی

اگر کوه آیدم برسینه، نالیدن نمی دانم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

گل من از خمیر شیشه و جام است پنداری

که چون خالی شدم از باده، خندیدن نمی‌دانم

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
طغرای مشهدی

به سودای محبت، عقل ورزیدن نمی دانم

خرد گرجنس می گیرد، دکان چیدن نمی دانم

زمین، یخ بند سردیهای مهر چرخ و من کودک

به هر جا می نهم پا، غیر لغزیدن نمی دانم

ز بس بی دست و پای حیرتم، بی سعی مشاطه

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه